حافظ شیرازی

زندگينامه

شمس‌الدين محمد ملقب به خواجه حافظ شيرازي و مشهور به لسان‌الغيب از مشهورترين شعراي تاريخ ايران و از تابناك ترين ستارگان آسمان علم و ادب ايران زمين است كه تا نام ايران زنده و پابرجاست نام وي نيز جاودانه خواهد بود. با وجود شهرت والاي اين شاعر گرانمايه در خصوص دوران زندگي حافظ به‌ويژه زمان تولد او اطلاعات دقيقي در دست نيست، ولي به حكم شواهد و قرائن ظاهراً شيخ در حدود سال 726-727 ه.ق در شهر شيراز كه به آن صميمانه عشق مي ورزيده به دنيا آمده است. اطلاعات چنداني از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نيست. ظاهراً پدرش بهاءالدين نام داشته و در دوره سلطنت اتابكان سلغري فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده است. مادر شمس الدين زني كازروني بوده است و خانه ايشان در دروازه كازرون شيراز واقع بود. شمس الدين در دوران كودكي يتيم مي شود و براي امرار معاش يك چندي در نانوايي به خميرگيري مي پردازد. با تمام مشكلات به‌دليل علاقه وافري كه به علم آموزي داشت به مكتب روي آورد و پس از سپري نمودن علوم و معلومات معمول زمان خويش به محضر علما و فضلاي زادگاهش شتافت. بيست سال بيشتر نداشت كه به يكي از مشاهير علم و ادب ديار خود بدل گشت. وي از جمله شاعراني است كه در ايام حيات خود شهرت يافت. حافظ علاوه بر اندوخته هاي علمي و ادبي خود قرآن را به 14 روايت از حفظ داشت و با صداي خوش مي خواند. از اين رو تخلص حافظ را براي خويش برگزيد. نخستين جامع ديوان حافظ محمد گلندام است و بنابر تصريح اين دوست و هم‌درس خواجه، حافظ به جمع آوري غزل‌هاي خويش رغبتي نشان نمي داد. از اين رو بعد از وفات او محمد گلندام غزل‌هاي وي را براساس حروف الفبا دسته‌بندي و جمع آوري كرد. حافظ به سال 729 ه. ق در شيراز وفات يافت. آرامگاه حافظ در باغ زيبايي در شيراز واقع شده است كه به حافظيه معروف است و قبله اهل دل گشته.

دوره‌‌‌اي كه حافظ در آن مي زيست و تأثير آن بر شعرش

حافظ هنرمندي هدفمند بود، پس از تاريخ زمانه اش جدا نيست. دوره زندگي اين شاعر در عصر فترت دوره ايلخاني و تيمور است، يعني كشمكش و آشوب بزرگ مغول و تيمور. شيراز در اين دوران كانون هنر ايران بود و به سبب هوشياري يكي از اتابكان فارس، با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول در امان ماند و پناهگاه هنرمندان و انديشمندان شد. با وجود اين عصر حافظ، دوران سقوط ارزش‌هاست. عصر جنگ‌هاي داخلي و تزويرهاي خانگي. او هرگز شعر خود را دستمايه ارتزاق قرار نداد، حتي زماني‌كه مورد توجه حاكمان و فرمانروايان فارس شد و به دربار ابواسحاق اينجو و شاه شجاع مظفري راه يافت.اما دوران حكومت سختگيرانه اميرمبارز الدين محمد كه با تعصب و خشونت همراه بود كام زندگي او را تلخ مي ساخت. شاعر آزرده حال بيشترين غزل‌هاي آبدار خود را در مبارزه با رياكاري‌، عوامفريبي با لحني نيشدار و گزنده، تلويحاً خطاب به همين امير رياكار مظفري سروده و با كنايه و تمسخر او را محتسب خوانده است. لحن حافظ گزند و تلخ و توأم با نيشخند و كنايه آميز است و هم در آن مايه اي از خيرخواهي و اصلاح طلبي ديده مي شود. گويي حافظ پس از سيف فرغاني و ابن يمين با رندي و هوشياري و فرزانگي خويش شيوه مبارزه تازه اي با نابساماني‌ها و بداخلاقي‌هاي جامعه برگزيده است كه به مانند يك سبك شاعري او تازگي دارد. غزل‌هاي پيش از حافظ يا عاشقانه است (سعدي) يا عارفانه (مولانا). حافظ راه ميانه اي از تلفيق و تركيب عشق و عرفان را برگزيد و به شيوه اي نو دست يافت كه هرگز به اين زيبايي و كمال نبوده است. كار زيباي ديگر حافظ تلفيق دو فرهنگ ايران و اسلام است و حافظ بي شك مانند فردوسي در عرصه سخن و فرهنگ ايران پهلواني بي همتاست كه وقتي قرار بوده است بسرايد مضموني بهتر و لازم تر از حماسه انسان عصر خود نيافته و همان را با صداقتي بي مانند در عرصه شعر خويش  به نمايش گذاشته است.

رند در كلام حافظ كيست؟

رند از ساخته هاي اساطيري حافظ است، چون پير مغان ، دير مغان و جام جم. رند از يك سو «انسان كامل» را از عرفان مي گيرد و از سوي ديگر رند به معناي قديمي اش كه شخص لاابالي يك لا قباي آسمان جل و در عين حال آزاده و گردنكش است و در برابر ارزش‌هاي تحميلي و دروغين طغيان مي كند. انگيزه ديگرش ميل به آفريدن شخصيتي است در برابر زاهد كه نقطه مقابل زاهد باشد و در تحليل آخر به صورت خويش يعني حافظ مي پردازد و همه آرزوهاي خود را كه مي خواهد آزاده و بي قيد و وارسته و ملامتي باشد، در شخصيت ملامتي و قلندروار او باز مي آفريند. حافظ از آنجا كه مي خواهد اهل تساهل و توكل، اهل ظرافت و زيبايي‌هاي زندگي، اهل نياز  و شكسته دلي در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد رند را هم با همين صفات مي سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نكته گو و بيزار از زهد و ريا و منكر خودنمايي هاي  دروغين نام و ننگ و صلاح و تقواي مصلحتي و جاه و مقام بي اعتبار دنيوي است و در جامه رند و رندي شخصيتي مي سازد  ضد تكلف و تقشف، ضد ريو و ريا و سراپا اميدوار و پاكباز و عشق انديش و جسورانديش نه زبون انديش، رند كلمه پربار و شگرفي است كه در ساير فرهنگ‌ها و زبان‌هاي قديم و جديد جهان معادل ندارد و تا پيش از حافظ و بلكه در زمان او هم معناي نامطلوب و منفي داشته و متأسفانه با سعي حافظ امروزه نيز در معناي اوليه خود يعني برابر با سفله و اراذل و اوباش به كار مي رود. رند و رندي در حدود هشتاد بار در ديوان حافظ به كار رفته است.

چرا به ديوان حافظ تفأل مي‌زنند

هر هنر راستيني‌، عمق دارد و چند وجهي و پذيراي تعبير و تفسيرهاي چندگانه است. مانند لبخند مجسمه مشهور بودا و لبخند ژوكوند. در قديم به ديوان حافظ «لسان الغيب» لقب داده بودند كه بعدها اين صفت از شعر به شاعر رسيد و به خود او اطلاق گرديد. داستان‌هاي مدون يا نامدون از راست درآمدن و موافق نيت افتادن‌هاي غزل يا بيتي از غزلش به هنگام فال گرفتن هست؟ چرا مولانا يا سعدي يا سلمان غزل‌هايشان در اوج نيست و با آنها فال نگرفته اند؟ حافظ نه داراي كشف و كرامات است و نه حتي مدعي آنها، ولي نفس صادقي داشته است. غيب گو  و غيب دان نبوده ولي به ژرفي و گستردگي زندگي كرده. گوشه هاي پنهان مانده را كه كمتر كسي توانسته زندگي كند زيسته و انديشه كرده و به شعر درآورده. از اين رو شعر او آيينه‌دار طلعت و طبيعت يك قوم است و زندگينامه جمعي ماست. از اين رو عاشق و غريب و اسير و دردمند، مهجور و آرزومند، مشتاق و منتظر و گبر و ترسا،‌مومن و آزادانديش و عارف و عامي و مست و هوشيار همه نقش خويشتن را در آيينه صافي شعر او باز مي يابند.  شعر او تأويل پذير است. باده هاي او را هم به انگوري بودن،‌ مي توان تفسير كرد و هم عرفاني. برخي شعرهاي او عرفاني نيست، مثل «ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد» كه در شأن شاه شجاع است يا غزل «روز هجران و شب فرقت يار آخر شد» عرفاني مي نمايد، ولي مربوط به روي كار آمدن شاه شيخ ابواسحاق است. طنزهاي او را كه سر به مقدساتي چون تسبيح و طيلسان (=ردا، جامه بلند و گشاد) و خرقه و سجاده و نماز و روزه و مسجد و خانقاه و مشايخ شهر و امام شهر مي گذارد و هم مي توان به عقيده‌مندي عميق او به اصل شريعت و طريقت حمل كرد و هم به بي اعتقادي يا سست عقيدگي او و نيز بين عشق زميني و عشق آسماني او فرق خاصي نيست. در اصل شايد بتوان گفت شعر او براي انسان عارف و دانا اوج لذت و ترقي پله هاي معرفت است و براي انسان جاهل و غافل، غرق شدن در گرداب جهل و گمراهي است. پس اگر حافظ از خودش يعني ايمان خودش شك داشت اين همه جرأت نداشت كه با تسبيح و دلق و سجاده و كار و بار معاد و بهشت و نعيم اخروي و مشايخ شهر و منبر و محراب و مسجد سر به سر بگذارد، ولي اگر فقط جرأت داشت و ايمان نداشت باب پسند خاطر مومنان راستين قرار نمي گرفت.

شيوه‌هاي فال حافظ گرفتن

1-  گروهي قبل از تفأل به ديوان حافظ شيرازي وضو مي‌گيرند و بعد از خواندن حمد و سوره و ذكر سه صلوات براي گرفتن فال نيت كرده و ديوان را باز مي كنند.

2-  گروهي نيز قبل از گشودن چنين مي‌گويند:

اي حافظ شيرازي

بر من نظر اندازي

من طالب يك فالم

تو كاشف هر رازي

قسم به شاخه نباتت

قسم به قرآني كه در سينه داري

اين فال مرا بگشا

 

منابع:

1-   تاريخ ادبيات ايران؛ تأليف دكتر ذبيح الله صفا، تلخيص از محمد ترابي، ج دوم، تهران، فردوس 1378

2- ديوان غزليات حافظ، به كوشش خليل خطيب رهبر، تهران، صفيعلي شاه1372

3-حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهي، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1375

4- تاريخ ادبيات فارسي، سال دوم و سوم نظام جديد آموزش متوسطه، مولف محمد جفرياحقي، تهران، شركت افست 1377

 

خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاري

خواجه عبدالله محمد انصاري از مشايخ بزرگ عرفان در قرن پنجم هجري است. وي در سال 396 هجري متولد شد. نسبتش اگر چه به ابو ايوب انصاري ميرسيد ولي در اثر توجه و علاقه اي که به تصوف ايراني داشت از عارفان سخن سراي فارسي زبان گرديد. و شيوه و لحني در زبان فارسي ايجاد کرد که آميخته از نثر و نظم دلنشين فارسي است، بهمين علت نثر فصيح و نظم مليح او در ادبيات فارسي مختص و ممتاز گرديده است. 

خواجه عبدالله انصاري از بزرگان حديث و از عارفان صاحب نظر و صاحب مکتب قرن پنجم هجري بشمار ميرود.  وي نزد دانشمندان و مشايخ نامي عرفان به ويژه شيخ ابوالحسن خرقاني شاگردي کرده و تا پـايـان عـمـر مـرشـد و مـراد خود (425 هجري) در خرقان کومش در نزديکي بسطام (جزو شهرستان شاهرود حاليه در استان سمنان) به کسب علوم و درک فيض از آن عارف بزرگوار مشغول بوده است، و بعد از آن جانشين شيخ گرديده است.

بطوريکه نوشته اند خواجه عبدالله انصاري حافظه اي شگفت داشته و اقوال و اشعار زيادي را ميدانسته است.  از معاصران معروف او از لحاظ سياسي و اجتماعي آلب ارسلان سلجوقي و خواجه نظام الملک طوسي و از نظر عرفا شيخ ابوسعيد ابوالخير را بايد نام برد.

کتابهايي به فارسي بنام ذادالعارفين، کتاب اسرار، از وي بجاي مانده و رساله هايي بنام: رساله دل و جان، کنزالسالکين، رساله ارادت، قلندر، هفت حصار، محبت نامه، مقولات و الهي نامه از او در دست است. معروفترين گفته هاي خواجه عبدالله انصاري، مناجات اوست که تا زمان او در زبان فارسي بدين سبک ساده و مؤثر و شيرين و دلنشين سابقه نداشته و آن در ضمن رساله هاي ياد شده در بالا و در موردهاي ديگر نقل شده و نمونه اي از نثر مسجع و شيوه اي فارسي قرن پنجم هجري است.

اکنون چند نمونه از کلام خواجه (رساله مقولات) که داراي تأثير و سوز و شور مخصوصي است و پندهاي لطيف معنوي در بر دارد در اينجا نقل ميشود:

بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آرد.

بندهً آن معصيتم که مرا به عذر آرد.

از او خواه که دارد و ميخواهد که از او بخواهي.

از او مخواه که ندارد و ميکاهد اگر بخواهي.

پنج چيز نشانه سختي است، بي شکري در وقت نعمت، بي صبري در وقت محنت، بي رضائي در وقت قسمت، کاهلي در وقت خدمت، و بي حرمتي در وقت صحبت.

حيات ماهي در آب است و حيات بچه از شير.

شريعت را استاد بايد و طريقت را پير، زاهد مزدور به بهشت مينازد و عارف به دوست.

******************

چند جمله از مناجات شيخ(خواجه) عبدالله انصاري:

الهي، عبدالله را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شيطاني، از هواجس جسماني و از غرور ناداني.

الهي، اگر بهشت چون چشم و چراغ است، بي ديدار تو درد و داغ است.

الهي، اگر مرا در دوزخ کني، دعوي دار نيستم، و اگر در بهشت کني، بي جمال تو خريدار نيستم.

ديدار خواجه عبدالله انصاري با شيخ ابوالحسن خرقاني

داستان ديدار خواجه عبدالله انصاري "پير هرات" با خرقاني هم از آغاز با نوعي جذبه و شوق همراه بوده است. خواجه عبدالله انصاري در سال 424 هجري براي بار دوم به عزم سفر حج از هرات بيرون رفت. از قضا اين سال نيز قافله را بار نبود. پير هرات در بازگشت از ري بسوي خراسان به ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رسيد. تأثير ديدار شيخ خرقان در خواجه عبدالله به اندازه اي بود که وقتي دوباره به نيشابور و به خانقاه ابن باکويه رسيد، ابن باکويه(باباکوهي شيرازي) از شيخ ابوالفرج که از دوستان عبدالله بود؛ خواست تا آنچه را که وي به هنگام عزيمت عبدالله از نيشابور به سوي ري، با آنان گفته بود، در حضور او باز گويد.  شيخ ابوالفرج سخنان ابن باکويه را که در حقيقت منع عبدالله از سفر و سياحت، و نشستن و از "او" با ديگران گفتن بود، تکرار کرد.  خواجه عبدالله در جواب سخن او با توجه به آنکه قصد اصلي او سفر زيارت قبله بود، گفت: "ليکن خرقاني را مي بايست ديد، يعني سفر من براي آن بود".

خرقاني چنانکه از گفتار پير هرات در طبقات و منابع ديگر بر مي آيد، شخصي آمي بود که "الحمد" را "الهمد" ميخواند. اين شيخ آمي که شيخ ابوالعباس قصاب آملي درباره وي گفته بود " اين بازارک ما با خرقاني افتد".  چه داشت که شيخ الاسلام را يکباره دگرگون کرد تا آنجا که خود را خرقاني و خرقاني را خود يافت.  اطلاعات مقامات و نفحات درباره خرقاني و پير هرات نيز همان مجموع اطلاعاتي است که در طبقات الصوفيه آمده است. جز يکي دو مورد که در واقع مکمل آن اطلاعات است. 

نخست آنکه خرقاني در ميان سخن از عبدالله خواست تا با وي مناظره کند؛ و ديگر اينکه خود را جاهل(عامي) و عبدالله را عالم خواند.  شيخ الاسلام جوان در برابر اين پير که هر چه در دل جوان ميگذشت آنرا جواب ميگفت، چه مناظره اي ميتوانست بکند؟  خواجه عبدالله ميگويد با وي گفتم: اي شيخ سؤالي دارم. گفت بپرس(اي من ماشو که تو) از وي پنج سؤال کردم؛ سه به زبان و دو به دل، همه را جواب گفت. و در تمام اين احوال دستهاي عبدالله را در ميان دو دست خويش گرفته بود.  اين تعـظيم و کرامت که با عبدالله ميرفت، مريدان خرقاني را به شگفتي وا ميداشت، زيرا تا آن وقت نديده بودند که پير کسي را چنان تعظيم کند و ينکو دارد. عبدالله جواب مريدان را با جمله کوتاه "زيرا که مرا به وي فرستادند" داد.

خواجه عبدالله تا اين سال که بديدار خرقاني رسيد، پيران فراوان ديده بود و سخنان فراوان شنيده بود، ولي در يک ساعت که با خرقاني بود، (از نماز پيشين تا نماز ديگر) آن همه سخنان که شنيده بود و آن همه پيران که ديده بود، همه او را تمام شد.  آيا اين ديدار و آن تأکيد بر جهل و علم خود گوياي واقعيتي ديگر (اشراق) و گشودن دريچه اي به جهاني ديگر، جهان علم حقيقي، براي شيخ الاسلام جوان نبود؟ اين سخن پير هرات که گفت: "مشايخ من در حديث و علم شرع بسيارند، اما پير من در اين کار يعني در تصوف و حقيقت شيخ ابوالحسن خرقاني است" به گونه اي ديگر همين معني را تأييد ميکند.

 

عبدالرحمان جامی

1.            نورالدین عبدالرحمن جامی

نور الدين عبدالرحمن بن نظام الدين احمد بن محمد جامي ملقب به ابو البركات ومتخلص به جامي از مشهورترين شعراي ادب پارسی دری قرن نهم هجري قمري است. وي در سال817 ه. ق در خرجرد جام به دنيا آمد و در نوجواني در هرات و سمرقند به فراگيري علوم مختلف پرداخت. جامي در جواني سرودن شعر را آغاز كرد و به مناسبت مولد خويش و ارادت به شيخ الاسلام احمد جام، تخلص جامي را اختيار نمود. جامي علاوه بر شعر و شاعري در منطق، فلسفه، حكمت اشراق، رياضي، طبيعيات و صرف و نحو نيز آگاهي داشت و چندي در طريق تصوف به سير و سلوك پرداخت. وي سپس در هرات به خدمت سعد الدين كاشغري از مشايخ بزرگ تصوف و خواجه ناصرالدين عبدا... احرار درآمد و براثر مطالعه و تحقيق در عرفان و تصوف از بزرگان متصوفه آن زمان گشت. عبدالرحمن جامي بخشي از زمان شاهرخ و قسمت اعظم سلطنت سلطان حسين بايقرا را درك كرد وبا امير عليشير نوائي معاصر بود. وي پس از اقامت در هرات جز چندسفر كوتاه به مكه ،بغداد، دمشق و تبريز تمام عمر در همين شهر سكونت گزيد و به سير وسلوك پرداخت. جامي در طول زندگي خود مورد احترام سلاطين و بزرگان معاصر خود بود و سلطان حسين بايقرا كه پادشاهي اهل ذوق ادبي بود و وزير دانشمندش امير عليشير نوائي او راگرامي ميداشتند ، بطوريكه امير عليشير پس از مرگ جامي كتاب (خمسه المتحيرين) را بهياد گار او برشته تحرير درآورد. سلطان محمد فاتح پادشاه عثماني نيز به اين شاعر احترام مي گذاشت و حتي از او دعوت كرد به قسطنطنيه سفر كند كه جامي اين دعوت را نپذيرفت. عبدالرحمن جامي در فنون مختلف و علوم ديني و تاريخ و ادب از اساتيد زمان خود بود و در شعر به سعدي و حافظ توجه داشت و از سبك نظامي پيروي مي كرد. آثار ادبي جاي اين شاعر را در رديف انوري، سعدي ،حافظ، خيام، فردوسي و مولانا قرار داده است و وي را مي توان از آخرين شعراي صوفي ادب دری دانست كه به سبك كلاسيك شعرمي سرود است. اين عارف بزرگ در سال 898 ه.ق در هرات در گذشت و طي تشييع جنازه اي باشكوه كه سلطان حسين بايقرا شخصا در آن شركت كرد به خاك سپرده شد.


آثار : آثار جامي بالغ بر يكصد كتاب است ، مهمترين اين تأليفات عبارتند از:
1- ديوان اشعار (شامل سه بخش: فاتح الشباب ، واسطهالعقد، خاتمه الحيات) 2- هفت اورنگ ( به تقليد از خمسه نظامي شامل هفت بخش: سلسله الذهب، سلامان وابسال، تحفه الاحرار، سيحه الاحرار، يوسف و زليخا، ليلي و مجنون، خرداد نامهاسكندري) 3- نفحات الانس 4- بهارستان 5- لوايح 6- اشعه اللمعات 7- تاريخ صوفيان و مذهب آنها 8- نقدالنصوص في شرح نقش الفصوص ابن عربي 9

 

نظامی گنجوی

 


احسنت زهی سخنور چست
کاز نکته دهان عالمی شست
می داد چو نظم نامه را پیچ
باقی نگذاشت بهر ما هیچ
«امیر خسرو دهلوی»


زندگینامه

حکیم جمال الدین ابو محمد الیاس بن یوسف بن زکی بن مؤید نظامی گنجوی از داستانسرایان بزرگ و استادان مسلم در سرودن شعر تمثیلی و بزمی است. او در سال 525 در شهر گنجه متولد شد و همه عمر را به جز سفر کوتاهی که به دعوت قزل ارسلان (581-587) به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، در وطن خود باقی ماند تا در سال 614 یا 619 در همین شهر وفات کرد و به خاک سپرده شد.

چنانچه از اشعار او معلوم می شود «فضیلت نظامی منحصر به شعر و شاعری نبوده و از جوانی به فنون ادب و تاریخ و قصص علاقه داشته و درتحصیل علم همت کرده و مخصوصاً درنجوم صاحب اطلاع بوده است چنانکه خود گوید:

هر چه هست از دقیقه های نجوم----- با یکایک نهفته های علوم
خواندم و هر ورق که می جستم ----- چون ترا یافتم ورق شستم

دوران زندگی نظامی با دوره حکومت اتابکان آذربایجان و موصل و شروانشاهان هم زمان بوده است. تعلق خاطر نظامی به تصوف زندگانی وی را بیشتر با زهد و عزلت همراه کرده و این امر او را از وابستگی به دربارهای سلاطین دور کرده است. .




پنج گنج

مهمترین اثر او «پنج گنج» یا «خمسه» است که تعداد ابیات آن را تا حدود 20 هزار بیت نوشته اند. وعبارتست از: مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر، اسکندرنامه، که تمامی مثنویها به سبک عراقی است.

  • قدیمی ترین مثنوی نظامی مخزن الاسرار است و بهترین آنها خسرو و شیرین است.


1- قدیم ترین مثنوی نظامی مخزن الاسرار است. مخزن الاسرار شامل 2260 بیت است. این مثنوی در حدود سال 570 به نام فخرالدین بهر شاه بن داود (متوفی 622) به نظم درآمد و مشتمل بر 20 مقاله در مواعظ و حکم است 2260 بیت دارد و حاوی اندیشه های زاهدانه و عارفانه است. در هر مقاله پس از شرح عنوان مقاله، برای تأثیرگذاری بیشتر داستانی کوتاه اما پر محتوا و دلنشین روایت شده است.

2- مثنوی خسرو و شیرین شامل 6500 بیت است. این مثنوی داستان عشق خسرو پرویز پادشاه ساسانی به شیرین شاهدخت ارمنی می باشد و در سال 576 به پایان رسیده و از طرف شاعر به اتابک شمس الدین محمد جهان پهلوان بن ایلد گز (567-581) تقدیم شده است.

3- مثنوی لیلی و مجنون شامل 4500 بیت است که به سال 584 به نام شروانشاه ابوالمظفر اخستان سروده شده است در این مثنوی داستان پر سوز و گداز عشق مجنون (قیس عامری) از قبیله بنی عامر و لیلی دختر سعد که از داستانهای مشهور تازی در دوره جاهلیت می باشد به رشته نظم درآمده است.



4- مثنوی هفت پیکر یا هفت گنبد یا بهرامنامه است که در 5136 بیت به سال 593 به نام علاء الدین کرپ ارسلان پادشاه مراغه سروده شده است. این داستان از جمله قصه های ایرانی مربوط به دوره ساسانی است و شرح روابط بهرام گور (420-348 میلادی) با هفت دختر از پادشاهان هفت اقلیم است که بهرام برای هر کدام گنبدی به رنگی خاص بر پا می کند و هر روز از هفته را میهمان یکی از آنان می شود و داستانی از هر کدام می شود.

5- مثنوی اسکندرنامه است که شامل 10500 بیت و در دو بخش به نامهای شرفنامه و اقبالنامه به نظم درآمده است. در بخش اول نظامی اسکندر را به صورت فاتحی بزرگ و در بخش دوم در لباس حکیم و پیامبری خردمند معرفی می کند. نظم این مثنوی در سال 599 به اتمام رسیده و به نام نصرت الدین ابوبکر محمد جهان پهلوان نامگذاری شده است.


سبک نظامی

نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم ابن زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستانسرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.

وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته است.

با وجود آنکه آثار نظامی از نظر اطناب در سخن و بازی با لفاظ و آوردن اصطلاحات علمی و فلسفی و ترکیبات عربی فراوان و پیچیدگی معانی بعضی از ابیات ،قابل خرده گیری است، ولی «محاسن کلام او به قدری است که باید او را یکی از بزرگترین شعرای ایران نامید و مخصوصاً در فن خود بی همتا و بی نظیر معرفی کرد.

از مخزن الاسرار:
در توحید
ای همه هستی زتو پیدا شده----- خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت کائنات ----- ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستی تو صورت و پیوند نه ----- تو به کس و کس به تو مانند نه
آنچه تغیر نپذیرد توئی ----- آنچه نمرده است و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقابس تر است----- ملک تعالی و تقدس تر است
ساقی شب دستکش جام تست ----- مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده بر اندازد و برون آی فرد ----- گر منم آن پرده به هم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای ----- عقد جهان راز جهان واگشای
ای به ازل بوده و نابوده ما ----- وی به ابد مانده و فرسوده ما
دور جنبیت کش فرمان تست ----- سفت فلک غاشیه گردان تست


نظامی در بزم سرایی، بزرگترین شاعر ادبیات پارسی است. به جرأت می توان گفت که او در سرایش لحظه های شادکامی بی همتاست، زبانش شیرین است و واژگانش نرم و لطیف، و گفتارش دلنشین. آن گونه که در بازگویی لحظه های رزم، نتوانسته از فشار بزم رهایی یابد به اشعار رزم نیز ناخودآگاه رنگ غنایی داده است.
شاعر بزرگ سده ششم، خود را به اخلاق پایبند می داند و برخلاف بسیاری از شاعران و سرایندگان، هرگز در سروده هایش بی پرده سخن نگفته است.
نظامی گنجوی استاد مسلم شعر غنایی و داستانهای عاشقانه در ادب فارسی است.


برجستگیها و ویژگیهای شعر نظامی

1- تشبیهات و توضیحات او، زیبا و هنرمندانه و بسیار خیال انگیزند.
2- در تصویر جزئیات طبیعت و حالات، بسیار تواناست.
3- انتخاب الفاظ و کلمات مناسب که نتیجه آشکار آن، موسیقی شعر اوست.
4- ایجاد ترکیبات خاص و ابداع و اختراع معانی و مضامین نو و دلپسند.
5-تازگی معانی و ابداع ترکیبات تازه که در شعر نظامی به وفور یافت می شود، کلام وی را گاهی دچار ابهام می کند، علاوه بر اینها کثرت «لغات عربی» و «اصطلاحات علوم» و «اصول و مبانی فلسفه و معارف اسلامی» سخن این شاعر را دشوار و پیچیده کرده است.


مولانا جلال الدین محمد بلخی

مولانا جلال الدين محمد بلخي

                                                                                            مولانا جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت . » جلال الدين « را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.
پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصريه عازم مكه شد. وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در آن شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به ارشاد خلق ميپرداخت.
جلال الدين محمد پس از وي در حالي كه بيش از24 سال از عمرش نمي گذشت بر مسند پدر نشست و به ارشاد خلق پرداخت . در اين هنگام برهان الدين محقق ترمذي كه از تربيت يافتگان پدرش بود, به علت هجوم تاتار به خراسان و ويراني آن سرزمين به قونيه آمد و مولانا او را چون مراد و پيري راه دان برگزيد و پس از فوت اين دانا مدت 5 سال در مدرسه پر خود به تدريس فقه و ساير علوم دين مشغول شد . تا آنكه در سال 642 هجري به شمس تبريزي برخورد .
شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود . ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .
شمس بيش از سه سال در قونيه نماند وبه عللي كه به تفضيل در شرح احوال مولانا بايد ديد . شبي در سال 645 ترك قونيه گفت وناپديد شد . مولانا در فراغ او روز گار ي بس ناروا گذراند وچون از وي نا اميد شد دل به وپس از او به حسام الدين چلپي سپرد و به در خواست او به سرودن اشعار مثنوي معنوي مشغول شد. و اشعار اين كتاب را به حسام الدين عرضه ميكرد, تا اينكه سر انجام در اوايل سال 672 هجري به ديدار يار شتافت. مولانا در زماني مي زيست كه دوران اوج ترقي و درخشش تصوف در ايران بود. در طي سه قرن پيش از روزگار زندگي او, درباره اقسام علوم ادبي , فلسفي , ديني و غيره به همت دانشمندان و شاعران و نويسندگان نام آور ايراني مطالعات عميق انجام گرفته وآثار گرانبهايي پديد آمده بود.
شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي , عنصري , ناصر خسرو , مسعود سعد , خيام ,انوري ,نظامي ,خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولوي است , به كمال خود رسيده بود. شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي , عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه , منطق الطير , مصيبت نامه , اسرار نامه و غيره پديد آمده بود.
مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعاليو ذوق سرشار, بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا ميخواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثا و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد.
هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد. داستان بهانه اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد.
در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده است. از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ گفت: آنكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد. صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو وتولدي ديگر به شمار مي آورند.

چکيده مطالب:
نام: جلال الدين محمد بلخي رومي
نام پدر: بهاء الدين الولد سلطان العلماء
تاريخ و محل تولد: ۶ ربيع الاول ۶۰۴-- بلخ

مهمترين وقايع زندگي مولانا:
۵سالگي خانواده اش بلخ را به قصد بغداد ترک کردند.
۸سالگي از بغداد به سوي مکه و از آنجا به دمشق و نهايتاْ به منطقه اي در جنوب رود فرات در ترکيه نقل مکان کردند.
۱۹ سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد و دوباره به قونيه (محلي در ترکيه امروزي) رفت.
۳۷ سالگي در روز شنبه ۲۶ جمادي آلخر ۶۴۲ ه.ق با شمس ملاقات کرد.
۳۹ سالگي در ۲۱ شوال ۶۴۳ شمس قونيه رو ترک کرد.

معروفترين کتابهاي مولانا:
ديوان شمس- مثنوي معنوي- فيه ما فيه

تاريخ و محل فوت:
در غروب روز ۵جمادي الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگي در قونيه فوت کرد که الان مقبره اين شاعر برزگ قرن ششم در قونيه (ترکيه امروزي) مي باشد که محل زيارت عاشقان و شيفتگان اين شاعر برزگ هستند.

 

منوچهری دامغانی

منوچهری دامغانی . ابوالنجم احمد

 

مزار منسوب به منوچهری در دامغان

 

منوچهری دامغانی،  ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد (سده پنجم- 432 ه.ق)

احمد بن قوص، از شعرای قرن ششم هجری قمری است که در دامغان به دنیا آمد. کودکی‌اش در دامغان گذشت و بخشی از جوانی او در کناره‌ی دریای خزر و دامنه‌ی البرز به سرآمد. تخلص وی به سبب انتسابش به "فلک‌المعالی منوچهر بن شمس‌المعالی قابوس بن وشمگیر" است، که در گرگان و طبرستان سلطنت مى‌کرد و منوچهری ظاهراً در آغاز کار، در دربار او به سر مى‌برده است. لیکن از مدایح منوچهری درباره‌ی این پادشاه قصیده‌ای در دیوان او پیدا نشده است.

 

پس از فوت منوچهر بن قابوس، منوچهری به ری رفت و مدتی در ملازمت طاهر دبیر، حاکم ری، به سر برد. سلطان مسعود غزنوی، منوچهری را از ری فراخواند و به این ترتیب منوچهری وارد دربار غزنویان شد.

او که بر اثر جوانی و پویایی ذهن و شیرینی زبان، پس از مدتی در چشم مسعود، مقام والایی پیدا کرده بود، به حسد دیگران گرفتار شد و لذا همیشه در خطر سقوط از دربار بود.

 

قصیده‌ها و مسمط‌هایی که از منوچهری در دست است، بیشتر در مدح سلطان مسعود و چند تن از رجال درگاه اوست. از شاعران معاصر او می توان به "فرخی"، "زینبی علوی"، "عسجدی" و "عنصری" اشاره کرد. که بر نقل قولی ضعیف ظاهراً منوچهری شاگرد عنصری بوده و قصیده‌ای نیز در مدح استادش سروده است.

 

منوچهری با وجود جوانی، اطلاعات وسیعی در شعر و ادب فارسی و عربی داشته است، چنان که در اشعارش از مضمون‌ها و اسلوب شاعران عرب، بسیار استفاده نموده و اغلب لغت‌های نادر و غریب عربی را در اشعار خود ذکر کرده و بعضی از قصیده‌های معروف شاعران عرب را نیز استقبال نموده است. منوچهری علاوه بر زبان و ادب عرب، در علم طب و نجوم دست داشته و اصطلاحات نجومی در اشعارش دیده مى شود.

 

ظاهراً مسمط از ابداعات منوچهری است، زیرا پیش از او در اشعار فارسی اثری از آن نیست.

احمد بن قوص شاعری لطیف و صاحب ذوق سرشار بوده که این خصوصیت اخیر ازدلبستگی او به طبیعت سرچشمه می‌گرفته است. از مختصات سبک منوچهری رسوم "اطلال و دمن" است که باز مخصوص زبان و ادبیات عرب بوده است. منوچهری نخستین کسی است که این معانی را در زبان دری وارد کرده است.

 

"دیوان شعر" منوچهری تنها اثر باقیمانده از اوست. که با همه‌ی اشتهار و تداول اشعارش، نسخه‌های قدیم آن در دست نیست و غالب نسخه‌های موجود، از عهد قاجاریه و قدیم‌ترین آن‌ها از دوره‌ی صفویه است.

 

ابوطالب کلیم کاشانی

 

ملک الشعرا میرزا ابوطالب کلیم کاشانی ، مشهور ب طالبای حکیم از شاعران مشهور سده یازدهم هجری یکی از برجستگان سبک هندی و از شاعران موفق این شیوه به شمار میرود

ولادیت وی در اوایل قرن یازدهم در همدان بوده . اما به سبب طول اقامت در کاشان به کلیم کاسانی معروف شده است

وی دانش های زمان را در شیراز و کاشان آموخت و هم در آغاز جوانی به هند رفت و ملازمت شاهنوازخان اختیار کرد . در سال 998 - 1028 هجری - پس از مرگ شاهنواز خان به وطن بازگشت و چنانچه از اشعار او بر میاید به زودی از این بازگشت پشیمان شد و همین باعث گردید که بیش از دوسال و اندی در ایران نماند و به هندوستان باز گردد

این بار کلیم ملازمت روح الامین اصفهانی که از رجال معروف عصر بود اختیار کرد . و پس از چندگاه در آغاز پادشاهی شاه جهان بین شاه تقرب  جست و مورد توجه و عنایت او واقع شد .و سرانام ملک الشعرای دربار او شد

کلیم در اواخر عمر خود به درد پا دچار شد و در سفری که به همراه شاه جهان به کشمیر رفته بود آنجا را واپسین جای اقامت برگزید ولی وابستگی او به دربار شاه جهان با این گوشه گیری از میان نرفت ، بلکه او در ان سرزمین مقرری سالانه ای از دربار داشت و همچنان شاعر برگزیده شاه جهان و ستایشگر او بود . ودر آنجا به نظم در اوردن پادشاه نامه یا فتوحات شاه جهانی اشتغال داشات و سرانجام به سال 1030 - 1061 هجری - در کشمیر درگذشت و در کنار مزار سلیم تهرانی و قدسی مشهدی به خاک سپرده شد .

سبک شعری کلیم کاشانی :

کلیم در انواع شعر طبع ازمای کرده است ، اما مهارت و شهرت عالمگیر او در غزل های اوست که در آنها زبان ساده و گفتاری روان ، سخنی استوار و مضمونی تازه دارد

وی در ارسال مثل و یا آوردن مصراع ها و بیت هایی که حکم مثل داشته باشد بسیار تواناست و اگر چه این هنر در عهد وی ویژه او نبود اما کلیم و چند تن دیگر در این هنرنمایی مهارت خاص دارند

 

پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت               ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت

وضع زمانه قابل دیدن دوبار نیست                  رو پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت

در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت                صد بار از کنار من این کاروان گذشت

از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار                   یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت

طبعی بهمرسان که بسازی بعالمی                  یا همتی گه از سر عالم توان گذشت

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود          آن سر که خاک شد بره از آسمان گذشت

در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست                 در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

بی دیده راه اگر نتوان رفت پس چرا             چشم از جهان چو بستی ازو میان گذشت؟

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش                آنهم «کلیم» با تو بگویم چسان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد با آن و این       روز دگر بکندن دل زین و آن گذشت

 

نه همین می رمد آن نوگل خندان از من        می کشد خار درین بادیه دامان از من

با من آمیزش اولفت موج است و کنار         روز و شب با من و پیوسته گریزان از من

قمری ریخته بالم به پناه که روم؟               تا بکی سرکشی ای سرو خرامان از من

بتکلم، بخموشی، به تبسم به نگاه              می توان برد بهر شیوه دل آسان از من

نیست پرهیز من از زهد که خاکم بر سر       ترسم آلوده شود دامن عصیان از من

اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم       گرد غم را نتوان شست بطوفان از من

 

 

 

قطران تبریزی

قطران تبريزي
********************************




در نسخه منتخبات اشعار قطران که به ظن قوي به خط انوري ابيوردي است، و در سال 529 هـ.ق. نوشته شده است، نام او ابومنصور قطران الجليلي الاذربايجاني آمده است. بنابراين پدر قطران گيلاني و خود او آذربايجاني است که در يکي از سالهاي اوايل قرن پنجم هجري در شادي آباد تبريز پاي به جهان گذارده است.

خدمت تو به شهر اندر کنم بر جاي غم گر چه ايزد جان در شادي آباد آفريد

گويا قطران چنانکه خود گفته است، از طبقه دهقانان بود که از دهقاني به شاعري افتاده بود.

يکي دهقان بدم شاها شدم شاعر ز ناداني مرا از شاعري کردن تو گرداندي به دهقاني

ناصر خسرو در سال 438 هـ.ق. قطران را در تبريز ديده است و در سفرنامه مي نويسد در تبريز قطران نام شاعري را ديدم؛ شعري نيک مي گفت، اما زبان فارسي نيکو نمي دانست. پيش من آمد، ديوان منجيک و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني که مشکل بود از من پرسيد. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.

به هر حال آنچه مسلم است، قطران نخستين کسي است که در آذربايجان به فارسي دري آغاز سخنوري کرد و به اين ترتيب مقتداي شاعران آذربايجاني گرديد.

گر مرا بر شعر گويان جهان رشک آمدي من در شعر دري بر شاعران نگشودمي

وفات او را به سال 465 نوشته اند، ولي از اشعارش چنين پيداست که تا مدتي پس از اين تاريخ هم زنده بوده است.

 

 

 

 

 

عمر خیام

 

.:: مروري كوتاه بر زندگي خيام


حجه‌الحق امام غياث‌الدين عمربن ابراهيم خيامي معروف به حكيم عمر خيام در اول ذيحجه 439 قمري (18 ماه مه 1048 ميلادي) در نيشابور متولد شد. شاگرد امام‌الحرمين جويني، ابوالحسين انبيري و ... بوده است. ابن سينا 11 سال قبل از تولد خيام چشم از جهان فرو بسته بود اما خيام همواره خود را شاگرد او ‌دانسته و ارادتي وافر به او داشته است. روزي در حضور او از كسي سخن مي‌گويند كه نظريات ابوعلي سينا را رد مي‌كرده و نظر خيام را مي‌پرسند. مي‌گويد: او را رتبۀ يافت كلام ابوعلي نيست؛ چگونه رتبۀ اعتراض باشد او را؟

خيام در تمام علوم زمان خود سرآمد بود. در اوان جواني رساله‌اي در گرفتن جذر و كعب نوشت. در سمرقند در سايۀ حمايت ابو طاهر عبدالرحمن‌بن علق رساله‌اي در جبر و مقابله نوشت. در اين رساله معادلات درجۀ دوم و درجۀ سوم از راه‌هاي هندسي و جبري حل شده‌اند. او بسياري از مسائل جبري را با استفاده از مقاطع مخروطي حل كرد. خيام هم چنين با بسط دوجمله‌اي كه اكنون به بسط دوجمله‌اي خيام- نيوتن (1727-1642 ميلادي) معروف است و يافتن ضرايب اين بسط، به دستوري دست يافت كه اكنون به

مقبره خيام - نيشابور

مثلث خيام- پاسكال (1623- 1662 ميلادي) معروف است. خيام به بسياري از خواص اين مثلث پي برده بود.

پس از فتح سمرقند توسط ملكشاه سلجوقي، خيام در سايۀ حمايت خواجه نظام‌الملك وزير خردمند ملكشاه قرار گرفت.

در سال 467 قمري (1074 ميلادي) در حال كه تنها 27 سال داشت، مأمور شد كه با همكاري دانشمندان و رياضي‌دانان مشهوري همچون ابوالمظفر اسفزاري و ميمون‌النجيب‌ الواسطي، ابوالفتح عبدالرحمن خازني، ابوالعباس لوكري و معموري بيهقي به اصلاح تقويم موجود بپردازد. حاصل اين كارِ گروهيِ عظيم كه در رصدخانۀ اصفهان صورت گرفت و تا سال 471 قمري (1078 ميلادي) ادامه ياقت، تقويم جلالي بود كه تا به امروز يكي از دقيق‌ترين گاه‌شمارهاي جهان به شمار مي رود.
پس از استيلاي اعراب تقويم هجري قمري رايج شده بود. با اين تقويم كارِ گرفتن ماليات از كشاورزان همواره با مشكل مواجه مي‌شد. براي يكنواخت كردن تاريخِ گرفتنِ ماليات، ملكشاه تصميم به تغيير تقويم گرفت.

تقويم جلالي تقويمي شمسي است. در اين تقويم سال كبيسه هر 4 سال يك بار اجرا مي‌شود (كبيسۀ رباعي) ولي هر 33 و يا 29 سال (بسته به رصد آسمان توسط منجمان) يك بار كبيسه پس از پنج سال اجرا مي‌شود (كبيسۀ خمسه). تاريخ شروع تقويم جلالي اول فروردين 458 هجري شمسي معادل 15 مارس 1079 ميلادي و 9 رمضان 471 هجري قمري بوده است.

خيام در سال 470 قمري (1077 ميلادي) رساله‌اي در هندسه نوشت كه در آن روي اصول هندسۀ اقليدس مخصوصاً اصل پنجم آن تحقيق و كار كرد. يعني نسبت به اصول هندسۀ اقليدسي كه صدها سال كتاب درسي سراسر دنيا بود، شك كرد. بايد قبول كرد كه ايجاد هندسۀ غير اقليدسي براي آن دوره بسيار زود بوده است. زيرا تمامي مسائل آن زمان با استفاده از هندسۀ اقليدسي قابل حل بودند. اما بيش از 700 سال بعد، همان روش خيام مبناي كار لباچفسكي (1792-1856 ميلادي) در ساختن هندسۀ غير اقليدسي قرار گرفت كه با فاصلۀ كمي مورد استفادۀ اينشتين (1955- 1879 ميلادي) قرار گرفت.

خيام رساله‌اي در بارۀ نظريۀ رياضيِ موسيقي، رساله‌اي در علم مكانيك و تعيين وزن مخصوص اجسام و هم چنين رساله‌اي در بارۀ روش‌هاي تعيين جهات و سبب اختلاف هوا در مناطق مختلف (هواشناسي) دارد. مهم‌ترين رسالۀ خيام در فلسفه رسالۀ الكون والتكليف است. در كلام و هم‌چنين ادبيات فارسي و عرب نيز استاد بوده است. از اشعارش پيداست كه با فردوسي و شاعر بزرگ‌ عرب يعني ابوالعلاي معري به خوبي آشنا بوده. او را تالي ابن‌سينا دانسته‌اند. امام محمد غزالي و عين‌القضات همداني در زمرۀ شاگردان او بودند.

از آزمايشي كه در حضور شاگردانش انجام داده چنين بر‌مي‌آيد كه كه به حركت زمين به دور خورشيد پي برده بود. او در اين آزمايش، در يك فضاي استوانه‌اي شكل، جسمي را حول محوري و به دور يك شمع مي‌چرخاند و وضعيت زمين و ستارگان را در آسمان به اين شكل توضيح مي‌دهد. يعني در ثابت بودن زمين كه مورد تأييد همۀ دانشمندان آن روز بوده، شك مي‌كند و بديلي بسيار هوشمندانه براي آن مي‌يابد.

پس از كشته شدن خواجه نظام‌الملك توسط فدائيان اسماعيليه و مرگ ملكشاه در سال 485 قمري (1092 ميلادي)، رصدخانۀ اصفهان تعطيل شد و خيام به نيشابور بازگشت.
در زماني كه سنجر نوجوان بود، خيام براي بيماري آبله‌اش به بالين او آمد. يعني در پزشكي هم مورد مشورت قرار مي‌گرفته. اما هيچ‌گاه مورد محبت سلطان سنجر قرار نگرفت. شايد اين بي مهري از آن رو باشد كه خيام تحت تأثير سياست مدني يونانيان مداخلۀ اعضاي جامعه را در حكومت طلب مي‌كرد و مخالف حكومت پادشاهي مطلقه بود. ابن قفطي مي‌گويد: ”در التزام سياست مدنيه، بر موجب قواعد يونانيه، مبالغت فرمودي... “ نارضايتي سلطان سنجر از اين نظريات و مخالفت اهل ظاهر و متكلمان از سوي ديگر، موجب خانه‌نشيني خيام شد.

خيام در سال526 قمري (1131 ميلادي) در سن 83 سالگي در نيشابور درگذشت. شايد بي مناسبت نباشد كه گفته شود در دم مرگ مشغول مطالعۀ كتاب شفاي ابن‌سينا بوده ‌است. بعيد به نظر مي‌رسد آن را براي اولين بار در دم مرگ مي‌خوانده، بيش‌تر احتمال دارد كه هميشه به آن مراجعه مي‌كرده است؛ يعني در فلسفه پيرو ابن‌سينا بوده و همواره عقل و منطق و برهان را معيار و ترازوي شناخت مي‌دانسته است .

 

صوفی عشقری

غلام نبی عشقری شاعر عارف مشرب در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در شهر کهنه کابل دیده به جهان گشود و در همان اوایل قدم نهادن به کوی زنده گی پدر و مادرش را از دست داد. در ایام نوجوانی راه تصوف برگزید و بر داشته های مادی اش پشت پا زد . او سالهای را برای آموختن نوشتن و خواندن به جستجو پرداخت و نخستین سروده اش را در سال ۱۲۹۳ به نشر رسانید. در سال ۱۳۳۵ خورشیدی دکان صحافی یی گشود که منزل گاه شمار زیادی از اهل شعر و موسیقی بود. دوستدارانش هر روز فزون تر میشدند و شماری از شاعران امروزی که سرقافله گان ادب امروز افغانستان به شمار میروند از همان دکان کوچک فیض ها برده اند. عشقری شاعر رسمی و درس آموخته نبود اما بنا به استعداد فطری و«  طبع خداد» که داشت اشعاری روان و زیبای سروده است. محبوبیت او در عصر و زمانش و نیز امروزه  از آنجا محسوس است که بیشتری از هنرمندان و آوازخوانان شعر هایش را آهنگ ساخته اند و سروده اند. بیشتر سروده های عشقری که  به زبان غیر معیاری یا قراردادی سروده شده اند از سوی عوام زیاد تر پذیرفته میشوند و از همین سبب است که عشقری در میان مردم عام نام بزرگی دارد.

عشقری در نهم سرطان « تیر »  سال ۱۳۵۸ خورشیدی به عمر ۸۷ سالگی با زنده گی بدرود گفت. از وی اشعار زیادی در دست است که « از خاک تا افلاک عشق » در سال ۱۳۶۴در پشاور   و کلیات وی در سال ۱۳۷۷ در ایران به نشر رسیده است.

بیگفتگو  به کلبه ام ای آشنا بیا

بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا

در زنده گی نیامدی روزی بپرسشم

مُردم کنون به فاتحه بهر خدا بیا

یکمو زیان به شوکت حسنت نمیرسد

روزی سوی شکسته دلی بینوا بیا

گر از پدر اجازه نداری بجای من

پیشش بهانه کن ز ره ء سینما بیا

 

 

کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر در درگهت باد آورد

یک رفیق دست گیری در جهان پیدا نشد

تا بپای قصر شیرین نعش فرهاد آورد

در دل خوبان نمی بخشد اثر آیا چرا

سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد

آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست

تیر خون آلود خود را نزد صیاد آورد

در صف عشاق میبالد دل ناشاد من

گر بدشنامی لب لعلت مرا یاد آورد

دل کند لخت جگر را نذر چشم گلرخان

همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد

باشد آن روزی که آنشوخ فرامش کار من

یاد از حال من غمگین ناشاد آورد

کیست تا از روی غمخواری در این دشت جنون

بهر دست و پای من زنجیر فولاد آورد

عشقری از روی علم و فن نمیسازد غزل

اینقدر مضمون نو طبع خداداد آورد

 

شیخ فریدالدین عطار

شيخ عطار نيشابوري

شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري، از بزرگان مشايخ تصوف ايران در قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري است. وي در سال 537 هجري در قريه (کدکن) نيشابور به دنيا آمد؛ و چون در آن شهر به دارو فروشي و عطاري اشتغال داشت، بدين لقب معروف شد.

عطار در دکان دارو فروشي به درمان بيماران مي پرداخت و به کسب علوم و درک صحبت مشايخ و بزرگان اهل تصوف مانند: شيخ نجم الدين کبري و ديگران نيز روزگار مي گذراند.  در اين راه آنقدر پيش رفت که خود از پيشوايان اين طريقت گشت و مقامش بجائي رسيد که مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي) درباره او گفت:

هفت شهر عشق را عطار گشت                        ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم

عطار در سال 627 هجري در فتنه مغولان در نيشابور به قتل رسيد. درباره کشته شدن او بدست مغولان داستانهائي نقل کرده اند.

عطار در داستان سرائي به مراتب چيره دست تر از سنائي است، در آثار عطار ميتوان يک نوع سير تکاملي دروني را به وضوح مشاهده کرد که در مورد شاعران ديگر نادر است.

تأليف ها و تصنيف هاي عطار را در نظم و نثر به عدد سوره هاي قرآن 114 دانسته اند و معروفترين آنها عبارتست از:

ديوان قصيده ها و غزل هاي او که در حدود ده هزار بيت است. ديگر الهي نامه، خسرو نامه، پندار نامه، اسرار نامه، مصيبت نامه، و از مثنويهاي بسيار مشهور او منطق الطير است که نزديک به هفت هزار بيت دارد و مراتب سير و سلوک و رسيدن بحق و توحيد را از زبان مرغان که در طلب سيمرغ حرکت مي کنند، بيان ميدارد و هفت منزل، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فنا را در آن شرح ميدهد.

سرمشق عطار در اين کتاب به نحو اکمل «رسالةالطير» منثور، غزالي است که آن را با «منطق الطير» از مشاجره بين انسان و حيوان که رساله معروفي از اخوان صفاست درآميخته و علاوه بر آن از «سير العباد الي المعاد سنائي» نيز سود جسته است.

از تأليف هاي مهم شيخ عطار به نثر فارسي «تذکرةالاولياء» است، که آن را در سال 617 هجري تأليف کرد. در آن شرح حال و اقوال و کرامت هاي نود و شش تن از پشوايان طريقت تصوف و عارفان بزرگ را به نثري ساده و شيوا نگاشته است.

شيخ عطار از شاعران بزرگ و از عارفان نامي ايران است که مقام معنوي و تأثير وجود او در تاريخ تفکر معنوي ايرانيان بسيار با اهميت و در خور توجه و دقت مي باشد.

جامي در نفحات الانس آورده است که جلال الدين رومي (بلخي) گفته: « نور منصور (حسين بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فريدالدين عطار تجلي کرد و مربي او شد.»، اين نکته را مؤلفان هفت اقليم و بستان السياحه و سفينةالاولياء و خزينةالاصفياء و روز روشن نيز آورده اند.

به عقيده نگارنده، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري يکي از حاملان بزرگ فلسفه اشراق بوده است و غزل معروف: «مسلمان من اگر گبرم که بتخانه بنا کردم»، وي نيز مؤيد اين نظريه مي باشد. بديهي است، شهادت شيخ شهاب الدين يحيي سهروردي فيلسوف بزرگ ايراني در سال 587 هجري که شيخ عطار در آن موقع پنجاه سال داشته است، در روحيه وي بسيار مؤثر افتاده و کتاب اسرارنامه را که در آن ميگويد:

ز بس معني که دارم در ضميرم                                خدا داند که در گفتن اسيرم

ز ما چندان که گويي ذکر ماند                                  وليکن اصل معني بکر ماند

با آگاهي بر واقعه دل خراش مرگ شيخ اشراق در آن عصر سروده است. برخي گفته اند که کتاب مصيبت نامه را نيز تحت تأثير همين واقعه تأثر انگيز به نظم در آورده است. در پايان شرح حال او غزل معروف مورد بحث در بالا که حاوي اشارات عرفاني و فلسفي و نکته هاي روشن ارتباط و هم بستگي فکري و پي گيري در يافتن رگه هاي طلائي فلسفه اشراق در ايران بعد از اسلام است نقل ميشود:

مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم                           شدم بر بام بتخانه درين عالم ندا کردم

صلاي کفر در دادم شما را اي مسلمانان                             که من آن کهنه بتها را دگر باره جلا کردم

از آن مادر که من زادم دگر باره شدم جفتش                        از آنم گبر ميخوانند که با مادر زنا کردم

به بکري زادم از مادر از آن عيسيم ميخوانند                          که من اين شير مادر را دگر باره غذا کردم

اگر "عطار" مسکين را درين گبري بسوزانند                           گوه باشيد، اي مردان که من خود را فدا کردم 

 

سعدی شیرازی

     سعدی شیرازی                                                                                                        مشرف الدين مصلح بن عبدالله سعدي شيرازي (وفات 691 يا 694) شاعر و نويسنده بزرگ قرن هفتم در شيراز متولد شده و در همان شهر تحصيلات خود را آغاز كرده است. سعدي به سبب كشمكشهاي ميان خوارزمشاهيان و اتابكان فارس و هجوم مغول شيراز را تكر كرد و به سفري طولاني پرداخت. اين سفر در حدود سي تا چهل سال طول كشيد و سعدي با اندوخته و تجارب فراوان به وطن بازگشت و به تأليف آثار خود پرداخت. اين آثار به نظم و نثر است كه از مشهورترين آنها  غزليات اوست.

اسلوبي كه انوري در غزل ايجاد كرد به دست سعدي تكامل يافت و به آخرين حد ترقي رسيد. سعدي فصاحت بيان و رواني گفتار را به جايي رسانيده كه تاكنون هيچ شاعري نتوانسته است به اسلوب او سخن گويد و در شيوايي كلام به پاي او برسد.

شيخ سعدي نه تنها يكي از ارجمندترين ايرانيان است ، بلكه يكي از بزرگترين سخن سرايان جهان است. در ميان پارسي زبانان يكي دو تن بيش نيستند كه بتوان با او برابر كرد، و از سخن گويان ملل ديگر هم از قديم و جديد و كساني كه با سعدي همسري كنند بسيار معدودند : در ايران از جهت شهرت كم نظير است و خاص و عام او را مي‌شناسند در بيرون از ايران هم عوام اگر ندانند خواص البته به بزرگي قدر او پي‌برده‌اند. با اين همه از احوال و شرح زندگاني او چندان معلوماتي در دست نيست زيرا بدبختانه ايرانيان در ثبت احوال ابناء نوع خود به نهايت مسامحه و سهل انگاري ورزيده‌اند چنانچه كمتر كسي از بزرگان ما جزئيات زندگانيش معلوم است، و درباره شيخ سعدي مسامحه به جايي رسيده كه حتي نام او هم بدرستي ضبط نشده است.

اينكه از احوال شيخ سعدي اظهار بي‌خبري مي‌كنيم از آن نيست كه درباره او سخن نگفته و حكاياتي نقل نكرده باشند. نگارش بسيار، اما تحقيق كم بوده است و بايد تصديق كرد كه خود شيخ بزرگوار نيز در گمراه ساختن مردم درباره خويش اهتمام ورزيده زيرا كه براي پروردن نكات حكمتي و اخلاقي كه در خاطر گرفته است حكاياتي ساخته و وقايعي نقل كرده و شخص خود را در آن وقايع دخيل نموده و از اين حكايات فقط تمثيل در نظر داشته است نه حقيقت، و توجه نفرموده است كه بعدها مردم از اين نكته غافل خواهند شد و آن وقايع را واقع پنداشته در احوال او به اشتباه خواهند افتاد. شهرت و عظمت قدر او هم در انظار، مويّد اين امر گرديده، چون طبع مردم بر اين است كه درباره كساني كه در نظرشان اهميت يافتند بدون تقيد به درستي و راستي، سخن مي‌گويند و بنابراين در پيرامون بزرگان دنيا افسانه‌ها ساخته شده كه يك چند همه كس آنها را حقيقت انگاشته و بعدها اهل تحقيق به زحمت و مجاهده توانسته‌اند معلوم كنند كه  غالب اين داستانها افسانه است.

شيخ سعدي خانواده‌اش عالمان دين بوده‌اند، و در سالهاي اول سده هفتم هجري در شيراز متولد شده، و در  جواني به بغداد رفته و آنجا در مدرسه نظاميه وحوزه‌هاي ديگر درس و بحث به تكميل علوم ديني و ادبي پرداخته، و در عراق و شام و حجاز مسافرت كرده و حج گزارده، و در اواسط سده هفتم هنگامي كه ابوبكر بن سعد بن زنگي از اتابكان سلغري د فارس فرمانروايي داشت به شيراز باز آمده، در سال ششصد و پنجاه و پنج هجري كتاب معروف به بوستان را به نظم درآورده، و در سال بعد گلستان را تصنيف فرمود. و در نزد اتابك ابوبكر  و بزرگان ديگر مخصوصاً پسر ابوبكر، كه سعد نام داشته وشيخ انتساب به او را براي خود تخلص قرار داده قدر و منزلت يافته و همخواره به بنان وبيان مستعدان را مستفيض واهل ذوق را محظوظ و متمتع مي‌ساخته و گاهي در ضمن قصيده و غزل به بزرگان و امراي فارس و سلاطين مغول معاصر و وزراي ايشان پند و اندرز مي‌داده، و به زباني كه شايسته است كه فرشته و ملك بدان سخن گويند به عنوان مغازله ومعاشقه نكات و دقايق عرفاني و حكمتي مي‌پرورده و تا اوايل دهه آخر از سده هفتم در شيراز به عزت و حرمت زيسته و درت يكي از سالهاي بين ششصد و نود و يك و ششصد و نود و چهار د گذشته و در بيرون شهر شيراز در محلي كه بقعه او زيرتگاه صاحبدلان است به خاك سپرده شده است .

چنانكه اشاره كرديم سعدي تخلص شعري شيخ است و نام او محل اختلاف مي‌باشد. بعضي مشرف الدين و برخي مصلح الدين نوشته، و جماعتي يكي از اين دو كلمه را لقب او دانسته‌اند، و گروهي مصلح الدين را نام پدر شيخ انگاشته و بعضي ديگر نام خودش يا پدرش را عبدالله گفته‌اند،وگاهي ديده مي‌شود كه ابو عبدالله را كنيه شيخ قرار داده‌اند، و در بعضي جاهها نام او مشرف بن مصلح نوشته شده و در اين باب تشويش بسيار است .

اما در چگونگي بيان شيخ سعدي حق اين است كه در وصف او از خود شيخ بزرگوار پيروي كنيم و بگوييم :

من در همه قول ها فصيحم

در وصف شمايل تو اخرس

اگر سخنش را به شيرين يا نمكين بودن بستاييم ، براي او مدحي مسكين است، و اگر ادعا كنيم كه فصيح‌ترين گويندگان و بليغ‌ترين نويسندگان است قولي است كه جملگي برآنند؛اگر بگوييم كلامش از روشني و رواني، سهل و ممتنع است، از قديم گفته‌اند و همه كس مي‌داند، حسن سخن شيخ خاصه در شعر، نه تنها بيانش دشوار است، ادراكش هم آسان نيست، چون آب زلالي كه در آبگينه شفاف هست اما از غايت پاكي، وجودش را چشم ادراك نمي‌كند، ملايمتش با خاطر مانند ملايمت هوا با تنفس است كه در حالت عادي هيچ كس متوجه روح افزا بودنش نيست. و اگر كسي بخواهد لطف آنرا وصف كند جز اينكه بگويد جان بخش است عبارتي ندارد، از اينرو هرچند اكثر مردم شعر سعدي را شنيده و بلكه از بر دارند و مي‌خوانند، كمتر كسي است كه براستي خوبي آنرا درك كر ده باشد، و غالباً ستايشي كه از سعدي مي‌كنند تقليدي است و بنابر اعجابي است كه از دانشمندان با ذوق نسبت به او ديده شده است. پي بردن به مقام شيخ با داشتن ذوق سليم و تتبّع در كلام فصحا، پس از مطالعه و تامل فراوان ميسر مي‌شود سعدي سلطان مسلم ملك سخن و تسلطش در بيان از همه كس بيشتر است. كلام در دست او مانند موم است. هر معنايي را به عبارتي ادا مي‌كند كه از آن بهتر و زيباتر و موجز تر ممكن نيست. سخنش حشو و زوايد ندارد و سرمشق سخنگويي است. ايرانيان چون ذوق شعرشان سرشار بوده شيوه سخن را در شعر به نهايت زيبايي رسانيده بودند. شيخ سعدي همان شيوه را نه تنها در نظم بلكه درنثر بكار برده است، چنانكه نثرش مزه شعر، و شعرش رواني نثر را دريافته است، و چون پس از بستگان، نثر فارسي در قالب شايسته حقيقي ريخته شده بعدها هر شعري هم كه مانند شعر سعدي در نهايت سلامت و رواني باشد در تركيب شبيه به نثر خواهد بود. يعني از بركت وجود سعدي زبان شعر و زبان نثر فارسي از دو گانگي بيرون آمده و يك زبان شده است.

گاهي شنيده مي‌شود كه اهل ذوق اعجاب مي‌كنند كه سعدي هفتصد سال پيش به زبان امروزي ما سخن گفته است ولي حق اين است كه سعدي هفتصد سال پيش به زبان امروزي ما سخن نگفته است بلكه ما پس از هفتصد سال به زباني كه از سعدي آموخته‌ايم سخن مي‌گوييم، يعني سعدي شيوه نثر فارسي را چنان دلنشين ساخته كه زبان او زبان رايج فارسي شده است، و اي كاش ايرانيان قدر اين نعمت بدانند و در شيوه بيان دست از دامان شيخ بر ندارند كه بفرموده خود او: «حد همين است سخنگويي و زيبايي را»  و من نويسندگان بزرگ سراغ دارم (از جمله ميرزا ابوالقاسم قاينم مقام) كه اعتراف مي كردند كه در نويسندگي هر چه دارند، از شيخ سعدي دارند.

كتاب «گلستان» زيباترين كتاب نثر فارسي است و شايد بتوان گفت در سراسر ادبيات جهاني بي نظير است و خصايصي دارد كه در هيچ كتاب ديگر نيست، نثري است آميخته به شعر يعني براي هر شعر و جمله و مطلبي كه به نثر ادا شده يك يا چند شعر فارسي و گاهي عربي شاهد آورده است كه آن را معني مي‌پرورد و تائيد و توضيح و تكميل مي‌كند، و آن اشعار چنانكه  در آخر كتاب توجه داده است همه از گفته‌ها خود اوست و از كسي عاريت نكرده است‌، و آن نثر و اين شعر هر دو از هر حيث به درجه كمال است ودر خوبي مزيدي بر آن متصور نيست .

نثرش گذشته از فصاحت و بلاغت و سلامت و ايجاز و متانت و استحكام و ظرافت، همه آرايشهاي شعري را هم در بر دارد، حتي سجع و قافيه، اما در اين جمله به هيچ وجه تكلف و تصنع ديده نمي‌شود و كاملاً طبيعي است، نه هيچ جا معني فداي لفظ شده و نه هيچگاه لفظي زايد بر معني آورده است، هرچه از معاني بر خاطرش مي‌گذرد بدون كم و زياد به بهترين وجوه تمام و كمال به عبارت مي‌آورد و مطلب را چنان ادا مي‌كند كه خاطر را كاملاً اقناع مي‌سازد و دعاويش تاثير برهان دارد، در عين اينكه بهجت و مسرت نير مي‌دهد، كلامش زينت فراوان دارد، از سجع و قافيه و تشبيه و كنايه و استعاره و جناس و مراعات نظير و غير آن، اما به هيچ وجه در اين صنايع افراط و اسراف نكرده است.

 

 

آثار سعدي

گلستان و بوستان سعدي يك دوره كامل از حكمت عملي است. علم سياست و اخلاق و تدبير منزل را جوهر كشيده و در اين دو كتاب به دلكش‌ترين عبارات در آورده است. در عين اينكه در نهايت سنگيني و متانت است از مزاح و طيبت هم خالي نيست و چنانكه خود مي‌فرمايد: «داروي تلخ نصيحت به شهد ظرافت بر آميخته تا طبع ملول ازدولت قبول محروم نماند» و انصاف نيست كه بوستان و گلستان را هرچه مكرر بخوانند اگر اندكي ذوق باشد ملالت دست نمي‌دهد.

هيچ كس به اندازه سعدي پادشاهان و صاحبان اقتدار را به حسن سياست و دادگري و رعيت پروري دعوت نكرده و ضرورت اين امر را مانند او روشن  و مبرهن نساخته است. از ساير نكات كشور داري نيز غفلت نورزيده و مردم ديگر را هم از هر صنف و طبقه، از امير و وزير و لشكري و كشوري و زبردست و زيردست و توانا و ناتوان، درويش و توانگر و زاهد و دين پرور و عارف و كاسب و تاجر و عاشق و رند و مست وآخرت دوست و دنيا پرست، همه را به وظايف خودشان آگاه نموده و هيچ دقيقه‌اي از مصالح و مفاسد را فرو نگذاشته است.

وجود سعدي را از عشق و محبت سرشته‌اند. همه مطالب را به بهترين وجه ادا مي‌كند اما چون به عشق مي‌رسد شور ديگري در مي‌يابد. هيچ كس عالم عشق را نه مانند سعدي درك كرده و نه به بيان آورده است. عشق سعدي بازيچه و هوي و هوس نيست. امري بسيار جدي است، عشق پاك و عشق تمامي است كه براي مطلوب از وجود خود مي‌گذرد و خود را براي او مي‌خواهد، نه او را براي خود. عشق او از مخلوق آغاز مي‌كند اما سرانجام به خالق مي‌رسد و از اين روست كه مي‌فرمايد:

«عشق را آغاز هست انجام نيست»

در گلستان و بوستان از عشق بياني كرده است اما آنجا كه داد سخن را داده در غزليات است. از آنجا كه وجود سعدي به عشق سرشته است احساساتش در نهايت لطافت است. هر قسم زيبايي را خواه صوري و خواه معنوي به شدت حس مي‌كند و دوست دارد. سر رقت قلب و مهرباني او نيز همين است و از اينست كه هر كس با سعدي مأنوس مي شود ناچار به محبت او مي گرايد.

سعدي مانند فردوسي و مولوي و حافظ نمونه كامل انسان متمدن حقيقي است  كه هر كس بايد رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به تربيت اين رادمردان پرورش مي‌داد، دنياي جهنمي امروز، بهشت مي‌شد. آثار اين بزرگواران خلاصه و جوهر تمدن چند هزار ساله مردم اين كشور است و ايرانيان بايد اين ميراث‌هاي گرانبها را كه از نياكان به ايشان رسيده است، قدر بدانند و چه خوب است كه ايراني آنها را در عمر خود چندين بار بخواند و هر چه بيشتر بتواند از آن گوهرهاي شاهوار از بر كند و زيب خاطر نمايد. معلوماتي را كه از آنها بدست مي‌آيد همواره بياد داشته باشد و به دستورهايي كه داده‌اند رفتار كند كه اگر چنين شود ملت ايران آن متمدن حقيقي خواهد بود كه در عالم انسانيت به پيش قدمي شناخته خواهد شد.

  

اشعار سعدي

سعدي مردي عاشق پيشه و دلداده است، ولي مانند عطار پايه عشق را به جايي كه از دسترس عموم دور باشد نمي‌گذارد. سعدي دلبستگي خود را به هرچه زيباست آشكار مي‌كند و كساني را كه دم از پرهيزگاري مي‌زنند رياكار مي‌شمارد. غزلهاي عاشقانه سعدي مانند خود عشق زير و بم و نشيب و فراز دارد. گاه از درد هجر سخت مي‌نالد و در شب تنهايي بر آمدن آفتاب را آرزو مي‌كند.

 

 

سرآن ندارد امشب كه برآيد آفتابي

چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

به چه دير ماندي اي صبح كه جان من بر آمد

بزه كردي و نكردند موذنان صوابي

نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي

نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم

كه به روي دوست ماند كه برافكند نقابي

سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد

كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي

دل من نه مرد آنست كه با غمش بر آيد

مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي

نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپاري

تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي

دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي

عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي

برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن

كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي

 

گاه از لذت شب وصل سخن مي‌گويد و آرزو مي‌كند كه صبح بر ندمد و آفتاب بر نتابد .

 

يك امشبي كه در آغوش شاهد شكرم

گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

چو التماس سر آمد هلاك باكي نيست

كجاست تير بلا گو بيا كه مي‌سپرم

ببند يك نفس اي آسمان دريچه صبح

بر آفتاب كه امشب خوشت با قمرم

ندانم اين شب قدر است يا ستاره روز

تويي برابر من يا خيال در نظرم

خوشا هواي گلستان و خواب در بستان

اگر نبودي تشويش بلبل سحرم

بدين دو ديده كه امشب تو را همي بينم

دريغ باشد فردا كه ديگري نگرم

روان تشنه بر آسايد از وجود فرات

مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم

چو مي نديدمت از شوق بيخبر بودم

كنون كه با تو نشستم ز ذوق بيخبرم

سخن بگوي كه بيگانه پيش ما كس نيست

بغير شمع و همين ساعتش زبان ببرم

ميان ما بجز اين پيرهن نخواهد بود

وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم

مگوي سعدي از اين درد جان نخواهد برد

بگو كجا برم آن جان كه از غمت ببرم

 

سعدي را جز آن سلسله عرفايي كه عطار و سنايي و مولوي از آنند نمي توان شمرد . عرفان سعدي به لطافت و شور ايشان نيست . عقيده عرفاني سعدي «امكان مشاهده جمال مطلقي در جمال مقيد» است . سعدي اصطلاحات عرفاني را از عطار و سنايي اقتباس كرده و اسلوب كلام را از انوري گرفته است .

اين نمونه اي است از غزلهاي عرفاني سعدي :

دنيي آن قدر ندارد كه بر او رشك برند

يا وجود و عدمش را غم بيهوده خورند

نظر آنان كه نكردند درين مشتي خاك

الحق انصاف توان داد كه صاحبنظرند

عارفان هر چه ثباتي و بقايي نكند

كه همه ملك جهانست به هيچش نخرند

تا تطاول نپسندي و تكبر نكني

كه خدا را چو تو در ملك بسي جانورند

اين سرايي است كه البته خلل خواهد كرد

خنك ان قوم كه دربند سراي دگرند

دوستي با كه شنيدي كه به سر برد جهان

حق عيانست ولي طايفه بي بصرند

گوسفندي برد اين گرگ معود هر روز

گوسفندان دگر خيره در او مي‌نگرند

كاشكي قيمت انفاس بدانندي خلق

تا دمي چند كه ماندست غنيمت شمرند

گل بي خار ميسر نشود در بستان

گل بي خار جهان مردم نيكو سيرند

سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز

مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند

 

از بعضي از غزليات عاشقانه سعدي چنين پيداست كه وي به شخص معيني خطاب مي‌كند:

 

من بدانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

ما كجاييم درين بحر تفكر تو كجايي

اين نه خالست و زنخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي

پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند

تو بزرگي و در آئينه كوچك ننمايي

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان

اين توانم كه بيايم به محلت به گدايي

عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است، تحمل نكنم بار جدايي

روز صحرا و سماعست و لب جوي و تماشا

در همه شهر دلي نيست كه ديگر بربايي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن

تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي

سعدي آن نيست كه هرگز زكمندت بگريزد

كه بدانست كه دربند تو خوشتر كه رهايي

خلق گويند برو دل به هواي دگري نه

نكنم خاصه در ايام اتابك دو هوايي

 

 

 

مي روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم

خبر از پاي ندارم كه زمين مي‌سپرم

مي‌روم بي دل و بي يار و يقين مي‌دانم

كه من بي دل بي‌يار نه مرد سفرم

خاك من زنده به تاثير هواي لب تست

سازگاري نكند آب و هواي دگرم

پاي مي‌پيچم و چون پاي دلم مي‌پيچد

بار مي‌بندم و از بار فرو بسته ترم

چه كنم دست ندارم به گريبان اجل

تا به تن در زغمت پيرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاك آلود

بعد از اين باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردي كه ز طومار غمم باز كني

حرفها بيني آلوده به خون جگرم

ني مپندار كه حرفي به زبان آرم اگر

تا به سينه چو قلم باز شكافند سرم

به هواي سر زلف تو در آويخته بود

از سر شاخ زبان برگ سخنهاي ترم

گر سخن گويم من بعد شكايت باشد

ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم

خار سوداي تو آويخته در دامن دل

ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم

گرچه در كلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به كه نماندست مجال حضرم

سر و بالاي تو در باغ تصور بر پاي

شرم دارم كه به بالاي صنوبر نگرم

گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم كه همان سعدي كوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر باز آيم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمي چو مگس كردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت  ز كنار شكرم

از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز

مي‌روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم

 

در غزليات سعدي به ندرت مي توان كلمه اي پيدا كرد كه لااقل در محاوره خواص متداول نباشد و همين نزديكي زبان او به زبان مردم موجب انتشار اشعار او ميان توده فارسي زبانان است. رواني اشعار سعدي محتاج به بيان نيست. اغلب ابيات او را بخصوص در غزل اگر به نثر برگردانيم تقديم و تاخيري در كلمات آن روي نخواهد داد.

 

تو از هر در كه باز آيي بدين خوبي و زيبايي

دري باشد كه از رحمت به روي خلق بگشايي

ملامت گوي بيحاصل ترنج از دست نشناسد

در آن معرض كه چون يوسف جمال از پرده بگشايي

به زيورها بيارايند وقتي خوبرويان را

تو سيمين تن چنان خوبي كه زيورها بيارايي

چو بلبل روي گل بيندزبانش در حديث آيد

مرا در رويت از حيرت فرو بسته است گويايي

تو با اين حسن نتواني كه رو از خلق در پوشي

كه همچون آفتاب از جام و حور از جامه پيدايي

تو صاحب منصبي جانا ز مسكينان نينديشي

تو خواب آلوده‌اي بر چشم بيداران نبخشايي

گرفتم سرو آزادي نه از ماء معين زادي

مكن بيگانگي با ما چو دانستي كه از مايي

دعايي گر نمي‌گويي به دشنامي عزيزم كن

كه گر تلخست شيرين است از آن لب هرچه فرمايي

گمان از تشنگي بردم كه دريا در كمر باشد

چو پايابم برفت اكنون بدانستم كه دريايي

تو خواهي آستين افشان و خواهي روي در هم كش

مگس جايي نخواهد رفتن از دكان حلوايي

قيامت مي‌كني سعدي بدين شيرين سخن گفتن

مسلم نيست طوطي را در ايامت شكر خايي

 

 

 

آمده وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي ز برم صورت بيجان بودم

نه فراموشيم از ذكر تو خاموش نشاند

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه خار مغيلان بودم

زنده مي‌كرد مرا دمبدم اميد وصال

ور نه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تولاي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

همه شب منظر مرغ سحر خوان بودم

سعدي از جور فراقت همه روز اين مي‌گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

 

 

مقدمه

اولین گامیکه سالک در صراط مستقیم برمی دارد " معرفت " معبود و اساس معرفت علم به وحدانیت و نظم استوار وحدانیت در گرو شناخت او از طریق اسما و صفات است.

اسما و صفات که از طریق قران و سنت و توفیق خداوند "ج" در راهیابی و هدایت معرفت آن ممکن گردیده اند. علم و عرفان یا معرفت و معنویت دو بال نیرو بخش برای پرواز انسان در آسمان "تزکیه" و تعالی و التزام به مولیتهای ایمانی ،اخلاقی و اجتماعی و اخروی هستند.

و بدون آنها و یا در فقدان یکی از آنها دیگری به تنهایی  توان تکامل بخشی انسان را از دست خواهند داد و انسان تکامل طلب وسیری ناپدیر را از سیر و سلوک در راستای رسیدن به سربلندی

دنیا و سعادت عقبی زمین گیر خواهد نمود  و " آلتون " معراخ رسیدن به دیموکراسی و ترقی را بر زمین خواهد کوبید. با اندک تامل میتوان دریافت که هیچ آلتون علم از عمل و هیچ عمل از علم بی نیاز نیست و دانش بدون اجرا و اگاهی  بدون کردار پسندیده دانشمندان نبوده  و همچنان

به علم و دانش عمل و کردار حرکت فردی و اجتماعی و مادی معنوی ممکن و میسر نخواهد بود.

و شکلی از مشکلات بشریت مرفع نخواهد شد .

در آخر از تمام برادران و خواهران گرامی که مقالات وبلاک بنده را مطالعه مینمایند میخواهم که

با انتقادات و پیشنهادات و نظریات و ارسال مطالب علمی شان برادر خورد شان را یاری نمایند .

 

 

 

سلیمان " یعقوبی "