X
تبلیغات
آلتون
سیاسی اقتصادی فرهنگی اجتماعی

 امیر خسرو دهلوی

 

حکیم ابوالحسن یَمین‌الدین امیر خسرو بَلخی دهلوی از شاعران پارسی‌گوی هندوستان است.

او در سال ۶۵۱ (هجری قمری) در پتیالی هند زاده شد و به سال ۷۲۵ (هجری قمری) در دهلی درگذشت. وی ملقب به سعدی هند و تخلص او "طوطی" است. امیرخسرو بر زبان‌های فارسی، عربی، ترکی و سانسکریت تسلط داشت.

زندگی

پدر امیرخسرو، امیر سیف‌الدین محمود دهلوی از مردم کش ترکستان بود. وی دوران کودکی و نوجوانی را با فراگرفتن زبان و ادب فارسی در دهلی گذراند و پس از چندی در حلقه ارادت شیخ نظام‌الدین اولیا درآمد، او در غزل از سعدی پیروی نموده و از الفاظ و معانی شاعران متصوف ایرانی سود می‌جست.

آثار

دیوان اشعار امیرخسرو مشتمل بر پنج قسمت است:

  • تحفةالصغر
  • وسط‌الحیوة
  • غرةالکمال
  • بقیهٔ نقیه
  • نهایةالکمال

امیرخسرو به نظامی گنجوی اعتقادی تام داشت و به تقلید او خمسه‌ای ساخته‌است:

  • مطلع‌الانوار: بر وزن و شیوه مخزن‌الأسرار
  • خسرو و شیرین
  • مجنون و لیلی
  • آیینه اسکندری: بر وزن و شیوه اسکندرنامه
  • هشت بهشت: به تقلید از هفت پیکر

امیرخسرو دارای تصنیف‌ها و منظومه‌های دیگری نیز به شرح زیر است:

  • قران‌السعدین
  • نه سپهر
  • مفتاح‌الفتوح
  • مثنوی خضرخان و دولرانی: عشق‌های خضرخان پسر علاءالدین با دولرانی دختر امیر گجرات

اشعار زیر را هم بدو نسبت داده‌اند:

  • قصیده شکوائیه
  • ماتم غم
  • آینه‌داری دل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:29  توسط سلیمان | 

خاقانی شروانی

 خاقانی از بـزرگ ترین شاعران و قصیـده پردازان زبان فارسی در قرن ششم هجری است.برخی نام او را "بدیل" و برخی" ابراهیم"نوشته اند. امام رافعی قزوینی   (557-623 ق)، از معاصران او، در کتاب خود ازوی با نام« الافضل (= مخفّف افضل الدّین) بـدیل الحقایقی المعروف بالخاقانی» یادکرده است (ج 1 ، ص404). نام پـدرش علی  و نام جـدّش، به اعتبار نام عمـویش،«کافی الـدّین عمر بن عثمان» (خاقانی شروانی، تحفه العراقین، ص 217)، عثمان بوده است. .خاقانی در حـدود 520 ق (فروزانفر، ص 63) در شـروان به دنیا آمد و در دارالادب شماخـی، کرسی شروان، پرورش یافت (خاقانی شروانی، دیوان، ص۳۲۳)، پـدرش نجّار و مادرش، که در اصـل کنیزکی نسطـوری بوده، گویا پیشۀ طبّاخی(همو، ختم الغرائب، ص 207) یا بافنـدگی (دیوان، ص887) داشته اسـت. پـدرش، او را درکـودکی، ظاهراً به علـّت فقـر، به بـرادرش کافی الدّین سپرد و او سرپرستی برادر زاده را بر عهده گرفت. کافی الدّین پزشک و فیلسـوف و منجّمی تـوانا و ادیبی مبرّز بود. او را بایـد نخستیـن استاد خاقانی دانست.  برخی ابوالعلاء گنجـوی را نیز، به استناد ابیاتی از او، استاد و پـدرزن خاقانی دانسته اند (نک: سجّادی، «مقـدّمه» ص سیزده –چهارده). امّا ، رقابتهای موجـود در دربار و محیط ادبی شروان رابطۀ آنها را تیره کرد و آنها را به هجو گویی یکدیگر کشاند

آوازۀ خاقانی در سالهای جـوانی او از مـرزهای شروان درگـذشت (خاقانی شروانی، دیـوان، ص181) و رفته رفته در خراسان و عراق شاعری زبان آور شناخته شدو در دربار شروان، علاوه بر شاعری، به دبیری نیز اشتغال یافت و از آن مایه عزّت برخوردار شد که شاه گاه او را بالای دست وزیر خود می نشانده است (همان، ص814).خاقانی ، در میان شاعران به سنایی غزنوی* ارادتی خاصّ داشت و خود را بدیل او می خواند:   

بـدل مـن آمـدم انـدر جهـان سنـایی را
بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد

   (همان، ص850). او در سرودن قصاید عارفانه از شیوۀ سنایی پیروی می کرد
 مرگ کافی الـدّین عمر از تلخ ترین سـوانح زندگانی خاقانی بـود که در بیست و پنج سالگی او (545 ق روی داد. خاقانی خود را در سوگ او «شکسته دل تر از آن ساغر بلورین» ی می یابد«که در میانۀ خارا کنی ز دست رها» (همان، ص30).
دو رخداد مهم که در تکوین شخصیت روحی و شعر خاقانی تاثیری بسزا داشت، دو سفر او به خانه خداست. نخستین سفر در سالهای
۵۵۱-۵۵۲ ق و دومی در سال ۵۶۹ ق رخ داده است. [فروزان فر، ص ۶۳۳]حج اخیر به دلیل تطابق عید قربان و جمعه ، بر اساس باوری اسلامی، "حج اکبر" شناخته شد:

حج ما آدینه و ما غرق طوفان کرم
خود به عهد نوح هم آدینه طوفان دیده اند
[دیوان ، ص ۹۳]
خاقانی شاعری اهل سیاحت بود و در سفرهای خود از شهرهای بغـداد و کوفه و مدائن و ری و اصفهان و همدان و شام و موصل و ارمنستان آن روزگار گذشت و در هر شهری با عالمان و شاعران و بزرگان آن دیـدار کرد. همـواره در اشتیاق سفر به خراسان بود، امّا کوششهای او برای پیمودن این راه بارها به علل مختلف، مانند مخالفت دربار شروان و فتنۀ غزها (548 ق) و بیماری او در ری، ناکام ماند

از دیگر حوادث تلخ روزگار او می تـوان به مرگ وحیـد الـدّین، پسر عموی فاضل او، در حدود 559 ق(کندلی هریسچی، ص 182)، اشاره کرد. وحید الدّین در پرورش علمی خاقانی تأثیری خاصّ داشت و سوگ او بر جان خاقانی گران آمد، امّا تلخ ترین حادثه مرگ جوان بیست سالۀ او، رشید، بود.که در 571 ق (سجّادی، همان، ص بیست و سه) روی داد و او را سخت غمناک کرد. خاقانی در پی آن قصاید سوزناکی در مرثیۀ او سرود.

خاقانی در دربار شروان جایگاه بلند و رشک انگیزی داشت (خاقانی شروانی، دیوان، ص 814) و از بخششهای خاقان اکبر، منـوچهر (متوفّی در حدود 555 ق) و جانشیـن او، خاقان کبیر، اَخستان (متوفّی بین 590-597 ق) بهره مند بـود. امّا روابط او با ممدوحانش، به ویژه اًخستان، همـواره به سبب سعـایت «صاحب غرضان» (همـو، منشآت خاقانی، ص 331) با فـراز و فـرودهایی همراه بـود و سرانجام به خشم گرفتن اَخستان بر خاقانی و زندانی شدن او انجامیـد. گـرفتاری خاقانی پیش از سفر حجّ دوم (565 ق) اتّفاق افتاد. گوشه هایی از رنجهای شاعـر را در زنـدان شـروان شاه در حبسیّات او می تـوان دید. مـدّت حبس خاقانی را هفت ماه یا یک سال نوشته اند (نک: سجادی، همان، ص بیست و یک).اما گویا مدت این حبس با همه دشواری از سه ماه بیشتر نبوده است.[منشئات ، ص ۱۱۲]قصیدۀ ترسائیۀ خاقانی با مطلع:
فلک کژ روتر است از خطّ ترسا 
مرا دارد مسلسل راهب آسا
یکی از حبسیّات مشهور اوست. این قصیده، به سبب اشتمال بر اصطلاحات آییـن مسیحیـت، از قصاید پیچیـدۀ خاقانی محسـوب شده است از این رو، شرحهایی بر آن نوشته اند . شخصیّت « مخلص دین المسیح، عظیـم الرّوم، عزّالدّوله قیصر»، را، که این قصیده به قصد شفاعـت او نزد شاه شروان، در استخلاص خاقانی از زندان، به او اتحاف شده است، با آندرونیکوس کومننوس، امپراتور روم (حک :1183-۱۱۸۵) تطبیق داده اند او در 565 ق (در حـدود 1170 م)، هنگامی که خاقانی در حبـس بود، به شروان آمده بود (نک: مینورسکی، ص134؛ همچنین نک: سجّادی، همان، ص چهل و دو).

خاقانی که از دربار و محیط شروان خاطری آزرده داشت، رفته رفته، از مـدح شاهان کناره گرفت و خاصّه، پس از  از دست دادن پدر و مادر و بستگان نزدیک خود، دیگر انگیزه ای برای ماندن در شروان نمی یافت. ایـن بود که از زادگاه خود دل برید و بیست و چند سال پایانی عمر خود را عمدتاً در تبریز گذراند. در این مـدّت درخواست های مکرّر اَخستان برای بازگشت به شروان را، محترمانه، با این عذر نپذیرفت که خدمتکار «دعاء خالص در غـربت بهتر تواند گفتن، چه دعاء غریب، کز اوطان خویش دور افتد، به مظان قبول نزدیک تر باشد» (خاقانی شروانی، منشآت خاقانی، ص 228)، و سرانجام در تبریز دیـده از جهان فرو بست و در مقبره الشّعرای این شهر به خاک سپرده شـد. درگـذشت او، « بنابر اصحّ اقـوال، در 595 ق» اّتفاق افتاده است (سجّادی، ص پنجاه و یک)، ولی جنگی خطّی، مکتـوب به سال 750 ق، مربـوط به کتابخانۀ لالا اسماعیـل، درگـذشـت او را در اوّل شـوّال 591 ثبت کرده است ( شفیعی کدکنی ،ص 72 ).

خاقانی، علاوه بر منوچهر و اَخستان، جمعی از سلاطیـن و امیران و وزیران و عالمان و دلیران روزگار خود را نیز ستـوده است (برای اگاهـی بیشتر دربارۀ دیگر ممـدوحان او، نک: سجّادی، ص سی ونه – چهل و هفـت). در مقابل، بعضی از عالمان و ادیبان مشهـور زمان نیز، از جمله رشید وطواط* ( متوفّی 573 ق) و افضل الدّین ساوی(متوفّی ح 570 ق) او را در سروده های خـود مـدح گفته اند که نشانۀ اعتبار و مقبولیّت علمی خاقانی در آن روزگار است. خاقانی علاوه بر رشیـد وطـواط و ابوالعلای گنجـوی، با شاعرانی مانند فلکی شروانی*، جمال الدّین عبدالرّزّاق اصفهانی*، مجیر الدّین بیلقانی*، اثیر الدّین اخسیکتی* و نظامی گنجوی* معاصر بـوده است وبا آنان مناسبات دوستانه یا خصمانه داشته است. ولی در اشعار نظامی و خاقانی هیچ اشارۀ صریحی به روابط آنان وجود ندارد. گـویا اختلاف سنّ و تفاوت عرصۀ سخنـوری آنان و دوری خاقانی از محیط ادبی ارّان، در دو دهۀ آخر عمر، باعث شده است که سکـوتی همراه با احترام بر روابط آنان سایه افکند. این بیت مشهور نیز که گفته اند نظامی در سوگ خاقانی سروده است:

همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد
 دریغا زان که من گشتم دریغا گوی خاقانی

(نظامی گنجوی، دیوان، به کوشش نفیسی،  ص 349). برای بعضی محلّ تردید است، از جمله وحید دستگردی (ص18) بر آن است که این بیت «مسلماً از نظامی نیست».البته بیت مزبور در ضمن یک قصیده ۳۰ بیتی در یک جنگ به تاریخ ۸۲۷ ق به نام نظامی ثبت شده است[ رک: جواد بشری،ص ۵۴۵

خاقانی به لهجۀ فارسی ارّانی سخن می گفته است (ریاحی، ص 21) و به فارسـی دری و گاه عـربی شعر می سروده است او دلبستۀ فرهنگ ایران و مسلمانی پاک اعتقاد بوده و، در عین تعلّق فکـری به مکتب اشعری و پیروی از مـذهب فقهی شافعی، به اهل بیت پیامبر (ص) فراوان حرمت می نهاده اسـت. او را بایـد بزرگ ترین ستایندۀ کعبه و رسـول اکـرم (ص) در زبان فارسی به شمار آورد.  اینکه برخی به استناد چند بیت قابل تأویل از قلندریّات او، که از موارد مشابه با آن در شعر سنایی و دیگر شاعران نیز سابقه دارد، او را ، در مقطعی از عمر، پشیمان از ستایش کعبه نشان داده اند (فروزانفر ، ص 624) وجهی ندارد و در کنار انبوه ابیاتی که در اشتیاق به بیت الحرام سروده قابل طرح نیست.

در مورد شخصیّت و خلقیّات خاقانی در مآخذ کهن، از جمله التّدوین فی اخبار قزوین به حاضرجوابی او در محضر پادشاهان و وزیران و عالمان و اینکه مجال سخن گفتن را از آنان می گرفته، اشاره رفته است (رافعی قزوینی، ج 1، ص404) زکریّای قزوینی نیز (نک: ص 600) او را شاعری حکیم و به دور از رذائل دیگر شاعران و پاسدار مروّت و دیانت دانسته است.البته برخی از معاصران ما برخی مفاخرات  متداول شاعرانه و  وقوف خاقانی را بر جایگاه بلند خویش بر غرور او  حمل کرده و احیانا به عقده حقارتش منسوب داشته اند!!

مضامین عرفانی در شعر خاقانی فراوان است. برخی از قصاید عرفانی او، از جمله «مرآت الصّفا»، همواره در صدر آثار او مـورد توجّه اهل فضل و مخصوصاً مـورد اقتفای شاعـران عارف، از جمله امیر خسرو دهلوی*و عبدالرّحمان جامی* بوده است.شمس تبریزی دو بیت از خاقانی را بر تمامی دیوان سنائی و فخری نامه اش و حتی از خود سنائی برتر دانسته است،"چرا که از آن بوی فقر می آید!"[شمس تبریزی، دفتر اول،ص ۳۷۲-۳۷۳] علاوه بر قصیدۀ مـرآت الصّفا، قصایـد دیگری ماننـد «منطـق الطیر»، «نهزه الارواح و نزهه الاشباح»، «حرزالحجاز»، «کنزالرّکاز»،«ترنّم المصاب»، «باکوره الاسفارو مذکوره الاسحار» را نیز باید از برجسته ترین سروده های او دانست.قصیدۀ «ایوان مدائن» نیز  در سالهای پس از مشروطه شهرت خاصی یافته و مورد استقبال خاص قرار گرفته است. طریق غریبی که خاقانی در شعر فارسی ابداع کرده است، به سبب استحکام لفظ و ترکیبات تازه و نازک انـدیشی و کاربـرد استادانۀ صنایـع ادبی، زبانزد اسـت. واژه ها در شعر خاقانی در ترکیبی نغز و سنجیده و در ضمن شبکه ای درهم تنیده از روابط پیدا و پنهان لفظی و معنوی به یکدیگر پیوند خورده اند. خاقانی به فراوانی از اصطلاحات علوم و فنون مختلف، مانند ریاضیّات و نجوم و پزشکی و علوم اسلامی و علوم غریبه و انواع بازیها، مثل نرد و شطرنج و آداب و رسوم عامیانه و موسیقی، در ساختن تصویرهای بدیع بهره برده است. به دلیل همیـن پیچیدگیهاست که شعـر او را «شعر خواصّ» شناخته اند. شیـوۀ شاعری خاقانی در تکوین سبک سخـن پردازانی چـون جلال الدّین بلخی*،عطار نیشابوری*، سعدی*و حافظ* تأثیری جـدّی بر جای نهاده است. (دشتی، ص85-141).

آثار خاقانی عبارت است از دیوان شعر، تحفه العراقین و منشآت خاقانی. دیـوان خاقانی در حـدود 17000 بیت در قالبهای رایج شعر فارسی دربر دارد.  این دیوان، نخستین بار در سال 1293 ق، در لکهنو، به چاپ سنگی رسیده است. دو چاپ معروف و معتبر دیـوان خاقانی حاصل کوشش علی عبدالرّسولی  (تهران، ۱۳۱۶ ش) و سیّد ضیاء الدّین سجادی (تهران ، 1338 ش) است.از شروح مشهور دیوان خاقانی باید به شرح شادی آبادی(قرن دهم) و شرح عبدالوهاب معموری(متوفی در حدود ۱۰۲۴ق ) اشاره کرد.

تحفه العراقین با حدود سه  هزار و دویست بیت  در قالب  مثنوی و در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض  مقصـور یا محذوف سروده شده و از نخستین سفرنامه های منظوم فارسی است. خاقانی در این منظومه شرح مسافرت خود را به عراق عجم و عراق عرب بیان کـرده وشماری از بـزرگان و عالمان این نـواحی را ستـوده است. تحفه العراقین از لحاظ شناخـت شاعر و نزدیکان او نیز حایز کمال اهمّیّت است . بعضی نام آن را همان «ختم الغرائب»ی دانسته اند که خاقانی در قصیدۀ اصفهان به آن اشاره دارد:

آنـک ختــم الغــرائــب آخـر دیــدنـد                  
 تـا چـه ثنـا رانــده ام بـرای صفـاهـان
(خاقانی شروانی، دیوان، ص 355).

ایرج افشار نسخۀ کهنی مورخ 593 ق از این مثنوی را، با همین عنوان چاپ کرده است که نام «ختـم الغرائـب» را بر پیشانـی این اثر تثبیت کـرده است. ( ختم الغرائب، تهـران، مرکز پژوهشی میراث مکتوب، وین، فرهنگستان علـوم اتریش،1385ش). با این همه علاوه بر شهرت عنوان «تحفه العراقین» در قرنهای متمادی نام این منظومه در تذکرۀ لباب الالباب (تالیف ح 618 ق) از منابع نزدیک به زمان مولّف نیز به همین صورت  آمده است (نک:عوفی، ص 405) لذا می توان پذیرفت که این منظومه از دیر باز دو نام داشته و به دلایلی به«تحفه العراقین» شهرت یافته است.

منشآت خاقانی مجمـوعه ای از نامه هایی است که خاقانی خطاب به شهـریاران و امیران و بزرگان و عالمان روزگار خـویش و تنی چند از خویشاوندانش نوشته است. این نامه ها، علاوه بر اینکه از لحاظ ادبی و درک مشکلات دیگر آثار شاعر، اهمّیّت بسزایی دارد، از نظر تاریخی وکشف زوایای تاریک از اوضاع  اجتماعی در قرن ششم قمری و سـوانـح عمر خـاقـانـی نیـز واجـد اهمّیّت است. مولّف مرزبان نامه* شیوۀ خاقانی در نثر منشآت را متفاوت و بیرون از رسـوم دبیران دیگر دانسته و نـوع نگارش او را سخت ستـوده است. (ص16-17). ضیاء الـدّین سجّادی در 1346ش سـی و یـک نامـه و محمّد روشن در 1349ش شصت نامه از منشات را تصحیح و منتشر کرده اند. سجّادی مثنوی 638 بیتی ناقصی نیز با عنوان«ختم الغرائب» در فرهنگ ایران زمین (ج13، ص155-187) به طبع رسانده است که در وزن تحفه العراقین سروده شده و به خاقانی منسوب است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:27  توسط سلیمان | 

ابوالحسن علی بن جولوغ متخلص به فرخی از ردم سیستان شار بزرگ اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است و از جمله سرآمدان سخن در عهد خویس است

پدر فرخی غلام خلف ابن احمد بود . فرخی در آغاز جوانی در خدمت یکی از قانان سیستان بود  ی در عنفوان جوانی در شاعری مهارت یافت  و چون ازدواج کرد و مخارج زندگی بر او فشار آورد در رو به درگاه چغایان کرد و با سرودن قصیده داغگان در شمار شاعران درباری قرار گرفت .ورود فرخی چندی بعد از قتل دقیقی اتفاق افتاد .

 

 

 

 

چون پرنده نیلگون بر روی پوشد مرغزار                 پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار

خاک را چون ناف آهو زاید بی قیاس                      بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار

دوش وقت نیمه شب بوی بهار آورد باد                   حدذا باد شمال و خرما بوی بهار

باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین                     باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار

داغگان شهریار اکنون چنان خرم                          کاندرو از نیکوی حیران بماند روزگار

سبزه اندر سبزه بینی چون سپهر اندر سپهر             خیمه اندر خیمه بینی چون حصار اندر حصار

هرکجا خیمه هست خفته عاشقی با دوست مست         هرکجا سبزه هست شادان یاری از دیدار یار

وی سپس به درگاه محمود غزنوی روی آورد و تا پایان عمر در دربار غزنوی ماند. بیشتر اشعار فرخی اشعاری است که در این دربار سروده است وی همچنین در سفرهای جنگی همراه محمود بوده و کشور گشایی های او را توصیف کرده است.

برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا                        چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده                        چو گردان گردباد تندگردی تیره اندر وا

ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون            چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا

تو گفتی گرد زنگارست بر آیینهٔ چینی                        تو گفتی موی سنجاب است بر پیروزه‌گون دیبا

به سان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردش                 به یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا

تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش              به پرواز اندر آورده‌ست ناگه بچگان عنقا

همی‌رفت از بر گردون، گهی تاری گهی روشن           وزو گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا

به سان چندن سوهان‌زده بر لوح پیروزه                    به کردار عبیر بیخته بر صفحهٔ مینا

فرخی یکی از بهترین شاعران قصیده سرای ایران است  . سخنان وی در میان شاعران و قصیده سرایان هم از نظر سادگی زبان شعر و هم از لحاظ سادگی و صفای روحیات شاعر دارای تشخیص ئ امتیازاتی است. وی در استفاده از افکارات و احساسات عادی و بیان آنها به زبان ساده چندان مهارت به کار برده که گاه به پایه سعدی شاعر بزگ ایران می رسد. یعنی همان سادگیو لطلفت و ذوقی که سعدی در میان غزل سرایان دارد فررخی در میان قصیده گویان عهد خود داراست .

تغزل های فرخی از حیث اشتمال بر معانی بدیع  عشقی و احساسات و عواطف بی پیرایه شاعر که پاه بی پرده اظهار شده مشهور است و او در این تغزل ها نوعی احساساتی را که بر عاشق در احوال مختلف دست میدهد بیان داشته و در مدح نیز قدرت خلاقانه خود را در اوصاف رایع ممدوحان به کار انداخته است .

همه جا از سخن او چیره دستی در وصف آشکار است و در انواع توصیفات  از قبیل اوصاف طبیعی و معاشیق و ممدوحان و اعمال آنها و میدانهای جنگی و نظایر اینها این مهارت مشهود است

                    گل بخندید و باغ شد پدرام           ای خوشا این جهان بدین هنگام

                    چون بناگوش نیکوان شد باغ        از گل سیب و از گل بادام

                    هم‌چو لوح زمردین گشته‌ست       دشت هم‌چون صحیفه زر خام

                    گل سوری به دست باد بهار        سوی بوده همی‌دهد پیغام

                    که مرا با تو ار مناظره‌ای‌ست     من به باغ آمدم،به باغ خرام

شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است            نه به دیدار و به دینار و به سود و به زبان

هر امیری که به فضل و به هنر گشت بزرگ           نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان

گر چه بسیار بماند به نیام اندر،تیغ                       نشود کند و نگردد هنر تیغ، نهان

ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ                 نشود تیره و افروخته باشد به میان

شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود                   نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:21  توسط سلیمان | 




  اسـتاد خلیل‌الله خلیلی

استاد خليلي در سال ۱۲۹۳ خورشيدي در شهر كابل ديده به جهان گشود. در سنين طفوليت والدينش را از دست داد و در نيمه‌ي راه، تعليم را رها كرد. او سال‌هاي را در كابل، كوهستان و بلخ گذرانيد.؟؟؟ استاد در پست‌هاي اساسي زيادي در دواير دولتي افغانستان در داخل و خارج از كشور كار كرد. در اوايل دهه‌ي بيست خورشيدي به حيث معاون دانشگاه كابل به كار گماشته شد. در سال ۱۳۳۰ رئيس مستقل رياست مطبوعات شد و در سال ۱۳۳۲ به حيث مشاور عالي سلطنتي در دربار محمد ظاهر شاه پذيرفته شد. در سال‌هاي نخستين دهه‌ي ۵۰ به عنوان سفير كبير مدتي در عربستان سعودي و سپس در عراق مصروف خدمت بود.

استاد خليلي پس از كودتاي هفت ثور سفارت را ترك و مدتي در اروپا و امريكا به سر برد. اما عشق وطن دير آن‌جا نگذاشتش. استاد پس از آن به پاكستان آمد و در كنار هزاران هموطن آواره‌اش، مسكن گزيد و در اين دوره آثار زيادي از وي به نشر سپرده شد. استاد خليلي در مجموع ۶۲ اثر منظوم و منثور در عرصه‌هاي مختلف هنر، ادب، سياست، فلسفه و عرفان دارد كه بيش‌تر‌شان در داخل و خارج از كشور به طبع رسيده است. استاد خليلی نام صاحب مرتبتي در ميان فارسي‌زبانان كشور ايران نيز كسب كرده بود. چنان‌چه مقامات دانشگاهي و حلقه‌هاي ادبي كشور دوبار در طي سال‌های ۱۳۳۵ و ۱۳۴۰ از استاد خليلي دعوت نمودند و استاد مورد استقبال فراوان حلقه‌هاي فرهنگي قرار گرفت.

استاد خليل‌الله خليلی در بهار ۱۳۶۶ خورشيدی در شهر اسلام‌آباد پاکستان چشم از جهان فروبست و به جاودانگان پیوست. روحش شاد باد.

منبع: سایت هنری، ادبی، فرهنگی و آموزشی هرات باستان

مرد نمیرد به مرگ

ناله به دل شد گره، راه نیستان کجاست؟
خانه قفس شد به من، طرف بیابان کجاست؟
اشک به خونم کشید، آه به بادم سپرد
عقل به بندم فكند، رخنه‌ی زندان کجاست؟
گفت پناهت دهد، در ره آن خاک شو
آن که شدم در رهش خاک بگو آن کجاست؟
روز به محنت گذشت، شام به غم شد سحر
ساقی گل‌چهره کو، نعره‌ی مستان کجاست؟
در تف این بادیه، سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت، نم‌نم باران کجاست؟
موج نلرزد بر آب، غنچه نخندد به باغ
برگ نجنبد به شاخ، باد بهاران کجاست؟
خوب و بد زندگی، بر سر هم ریخـتند
تا کند از هم جدا، بازوی دهقان کجاست؟
برق نگه خیره شد، شوق زدل رخت بست
خانه پُر از دود شد، مشعل رخشان کجاست؟
ناله شدم، غم شدم، من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد، آن لب خندان کجاست؟
ابر سیه شد پدید، باز به چرخ سخن
اختر برج ادب، مرد سخن‌دان کجاست؟
هم‌نظر بوعلی، هم‌قدم بوالعلا
هم‌نفس رودکی، هم‌دم سلمان کجاست؟
مرد نمیرد به مرگ، مرگ از او نام‌جوست
نام چو جاوید شد، مردنش آسان کجاست؟

داغ نامرادی

به داغ نامرادی سوختم ای اشک، طوفانی!
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ، جولانی!
درین مکتب نمی‌دانم چه رمزِ مهملم یارب
که نی معنی شدم، نی نامه‌ای، نی زیب عنوانی
ازین آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شیونِ زنجیر و قیدِ کنجِ زندانی
به هر وضعی که گردون گشت، کام من نشد حاصل
مگر این شام غم را مرگ سازد صبح رخشانی
ز یک جو منتِ این ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم به مشکل صخره‌سنگی را به مژگانی
گناهم چیست، گردونم چرا آزرده می‌دارد؟
ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:19  توسط سلیمان | 




تصویر

مسعود سعد سلمان از شاعران نیمه دوم قرن پنجم و آغاز قرن ششم   وی مانند پدر خود در دستگاه غزنویان دوره دوم تقرب و احترام خاصی داشته است.

وقتی سلطان ابراهیم بن مسعود حکومت هندوستان را به پسرش سیف الدوله محمود می دهد وی مسعود سعد را به منادمت با خود به هندوستان می برد. اما پس از چندی سیف الدوله محمود بر اثر طغیان، به فرمان پدر محبوس و مقید می شود و مسعود سعد نیز که از ندیمان بوده است به زندان می افتد. در این ماجرا شاعر مدت ده سال در قلعه های "سو" و "دهک" و "نای" زندانی می شود.

بعضی احتمال داده اند که علت زندانی شدن مسعود گذشته از تقرب او به سیف الدوله محمود، بدخواهی و حسادتی بوده است که بعضی شاعران دربار غزنوی نسبت به او روا می داشته اند.

در هر حال در وهله اول ده سال از زندگی مسعود در زندان می گذرد و اگر چه یک چند پس از ده سال آزادی خود را به دست می آورد اما مجدداً به علت برخی عوامل سیاسی و اجتماعی به زندان می افتد و باز مدت هشت تا ده سال دیگر در زندان "مَرَنج" محبوس می شود و سرانجام به سال 500 هجری از زندان آزاد می گردد اما دیگر پیر و فرسوده شده است، بیست سال تحمل و زندان به طور کلی او را از تاب و توان انداخته است. با این همه زندان برای او مایه تفکر و اندیشه بوده است.
او در زندان از "بهرامی" نامی علم نجوم می آموزد. در زندان غالباً کتاب می خواند و شعر می گوید.

شعرهایی که در زندان می سراید در واقع شرح چگونگی زندگی او در زندان است. زندانهایی سرد و یخ زده با زندانبانانی خشن و بی رحم و بدین ترتیب نخستین بار مفهوم تازه ایی وارد شعر می شود: توصیف زندان، چگونگی زندگی در زندان و احساسی که به شاعر از ماندن در زندان دست می دهد و این نوع شعر را حبسیه می گویند. حبسیه های مسعود عالی ترین شعرهای اوست.

این اشعار از آنجا که زندگی واقعی شاعر ریشه می گیرد و شاعر با تمام وجود به توصیف آن می پردازد، قدرت القایی شدیدی پیدا می کند و شعرهایی می شود ارزنده و پر احساس.

نظامی عروضی درباره این گونه اشعار مسعود می گوید: "ارباب خرد و اصحاب انصاف دانند که حبسیات مسعود در لو به چه حد است و در فصاحت به چه پایه بود. وقت باشد که من از اشعار او همی خوانم موی بر اندام من برپای خیزد و جای آن بود که آب از چشم من برود..."

مسعود غیر از حسبیات بعضی عقاید در مدح امیران و پادشهان دارد که غالباً ارزنده است. در قالب مسمط به طریقه منوچهری و نیز قطعه و رباعی در دیوان او می توان یافت که شاید ارزش و اهمیت قصاید او را ندارد.

مسعود در سبک شعر تا حدی فردوسی و عنصری را در نظر داشته است با این همه ادعا دارد که کلامش از فصاحت و بلاغت فراوان برخوردار است. یک جا می گوید:

در فصاحت بزرگ ناوردم ------ در بلاغت فراخ میدانم

و در جای دیگر شعر خود را تازه می داند و معتقد است نه لفظی از کسی به عاریه گرفته است و نه معنی در کلام و شعرش تکرار کرده است:

اشعار من آن است که در صفت نظمش ----- نه لفظ مُِِِعار است و نه معنی مُثنی

در هر حال قدرت او در بیان معانی و خلق ترکیبات متناسب و حسن تنسیق انکارناپذیر است و شعرش سرشار از تعبیرات و ترکیبات و تشبیهات و توصیفات تازه و بکر است و یکی از عالیترین نمونه های سبک خراسانی و شاید به واسطه هین صفات و خصوصیات است که شعر مسعود زبان زد اهل فضل می شود و به قول خودش همه جا به عنوان شاهد و برهان از آن استفاده می کنند:

ظاهراً مسعود به زبان عربی و هندی هم شعر می سروده است که چیزی از آن در دست نیست.

وفات او در 515 اتفاق می افتد و گویا عمر او قریب هشتاد سال بوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:16  توسط سلیمان | 


داکتر, فيلسوف, منطقى دان ، دانشمند ، شاعر و نویسنده
زنده گی نامه : ابن سينا, ابو على حسين بن عبدالله بن سينا . (370-428/427ق), طبيب, فيلسوف, منطقى دان و دانشمند. مشهور به ابن سينا بلخی يا ابوعلى سينا, در مغرب زمين آويسن يا آويسنا و ملقب به حجةالحق, شيخ الرئيس, شرف‌‌الملك و امام‌‌الحكما.ابن سينا در افشنه بخارا, زادگاه مادرش, متولد شد.
پدر وى از اهالی بلخ بود و در ديوان دستگاه سامانيان کار ميکرد ودر تربيت فرزندان خودسخت كوشا بود . پدر ابن سينا,عبدالله,شيفته تعليمات اسماعيليان بود.ابن سينا على رغم اشراف به نظر و عقايد اين گروه,گرايشى به اين فرقه نداشت در چهارده سالگى در علم بر استاد خود ابو عبدالله ناتلى پيشى گرفت چندان كه مشكلات منطق را بر استاد خود مى‌‌گشود.
در شانزده سالگى جمعى از پزشكان فاضل زير دست او كار مى‌‌كردند.ابو على با مداواى بيمارى نوح‌‌بن منصور سامانى امير خراسان اجازه يافت كه از كتابخانه عالى امير استفاده كند .
در هيجده سالگى جامع‌‌العلوم شد و از اين پس ترقيات وى نتيجه اجتهاد شخصى خود وى بود در بيست و يك سالگى نخستين اثر فلسفى خود را تحت عنوان «العروضيه»به در خواست ابوالخير عروضى نوشت. پس از در گذشت پدر,به خدمات ديوانى روى آورد به زودى فكر و تدبير اومورد قدردانى واقع شد. اميران علاوه بر نصايح طبی او درسياست نيز خواستار رأى او شدند.
چندين بار به وزارت رسيد ودرمعرض رشك ديگران قرار گرفت چندين بار فرار كرد.مدتی زندانى شد.ولى از زندان گريخت .چهارده سال در آرامش در دربار علاءالدوله ديلمى در اصفهان مى‌‌زيست . بر اثر مسافرتها و شب زنده ‌‌داريهاو بى توجهى به خود به قولنج مبتلا شد و در ضمن لشكر كشى علاءالدوله در همدان در گذشت و در همين شهر به خاك سپرده شد در جشن يادبود هزاره او بر مزارش بنائى ساختند.
شهرت ابن سينا چندان است كه از مرزهاى سرزمينهاى اسلامى گذشته وبه سراسر جهان رسيده است. آثار او به زبانهاى مختلفى ترجمه و منتشر شده‌‌اند. ابن سينا علاوه بر پزشكى و فلسفه در نجوم, فيريك, علوم طبيعى نيز آثارى دارد از آن جمله, در اواخر عمر به دستور علاءالدوله آلتى شبيه ورنيه كنونى براى بدست آوردن نتايج دقيق در رصد اختراع كرد. از هوش و حافظه وى سخنها گفته‌‌اند و او را سرآمد فلاسفه اسلامى دانسته‌‌اند.
وى با ابوريحان و ابوسهل مسيحى, معاشرت و مباحثه داشت و از معاصرينش مى‌‌توان ابن خمار و ابوالفرج بن طيب را نام برد و از جمله شاگردان او ابوالحسن بهمنيار بن مرزبان, ابن زيله, ابو عبدالله معصومى, ابو عبيد جوزجانى, را با با ابوسعيد ابوالخير نيز مباحثه‌‌اى داشت كه بسيار مشهور است. اين سينا در زمينه ادبيات نيز كتابهائى نوشت و اشعارى نيز به وى منسوب است. از آثار او : «النجاة»؛ «الاشارات و التنبيهات» , در منطق و حكمت؛ «الشفاء» در حكمت علمى نظرِى «دانشنامه علائى». به فارسى؛ «اسرارالصلاة»؛ «مبداء و معاد»؛ «قانون», در طب. اين كتاب با وجود ناقص بودن, سبب اشتهار ابن سينا در اروپا شد.
«اسباب حدوث الحرف و مخارجها» در زبان‌‌شناسى؛ «الموجزالكبير» ؛ «الموجزالصغير»؛ هر دو در منطق؛ «رساله حى ابن يقظان»؛ «المدخل الى صناعة الموسيقى»؛ در موسيقى كه ار آثار فارابى كامل‌‌تر و جامع‌‌تر است؛ «مقالة فى آلة رصديه». در كل 276 عنوان كتاب به او نسبت مى‌‌دهند كه 131 اثر را با انتساب صحيح و مابقى را با انتساب مشكوك از او دانسته‌‌اند
آثار : «النجاة»؛ «الاشارات و التنبيهات» , در منطق و حكمت؛ «الشفاء» در حكمت علمى نظرِى «دانشنامه علائى». به فارسى؛ «اسرارالصلاة»؛ «مبداء و معاد»؛ «قانون», در طب. اين كتاب با وجود ناقص بودن, سبب اشتهار ابن سينا در اروپا شد. «اسباب حدوث الحرف و مخارجها» در زبان‌‌شناسى؛ «الموجزالكبير» ؛ «الموجزالصغير»؛ هر دو در منطق؛ «رساله حى ابن يقظان»؛ «المدخل الى صناعة الموسيقى»؛ در موسيقى كه ار آثار فارابى كامل‌‌تر و جامع‌‌تر است؛ «مقالة فى آلة رصديه». در كل 276 عنوان كتاب به او نسبت مى‌‌دهند كه 131 اثر را با انتساب صحيح و مابقى را با انتساب مشكوك از او دانسته‌‌اند.
   ابوعلي حسين بن عبدالله معروف به ابوعلي سينا در سال 370 هجري قمري درخرميشن ازتوابع بخارا متولد شد. او پزشك ، رياضيدان ، فيلسوف ومنجم بزرگ خراسان بود . پدرش عبدالله نام داشت كه در دستگاه سامانيان محصلي ماليات را عهده داربود ومادرش ستاره نام داشت . وي در بلخ پرورش يافت و قرآن وساير علوم را آموخت .استاد وي عبدالله ناتلي بود كه از رجال مشهور قرن چهارم هجري به شمار مي رفت. او در هجده سالگي، چنانچه خود نوشته است ، از تعلم همه علوم فارغ شد . دربيست ويك سالگي دست به تاليف وتصنيف زد .وي در بيست و دو سالگي پدرش را ازدست داد و او خود متصدي شغل پدر گرديد . اما به علت نابساماني اوضاع سياسي ، بخارا را ترك گفت و به گرگانج پايتخت امراي مامونيه خوارزم رفت و در نزد خوارزمشاه علي ابن مامون و وزيرش ابوالحسين احمدبن محمد سهيلي تقرب پيدا كرد . در اين هنگام سايه نفوذ محمود غزنوي بر خوارزم نيز فرو افتاد واز دانشمندان دربارخواسته شد كه به غزنين به خدمت سلطان محمود بروند . ابوعلي سينا كه از تعصب آن پادشاه خبردار بود ، به همراهي ابوسهيل مسيحي از خوارزم گريخت و از راه ابيورد و طوس به قصد گرگان حركت كرد تا به قابوس بن وشمگيركه به عنوان ياريگر وحامي دانشمندان شهرت يافته بود بپيوندد . اما وقتي كه پس از مشقات بسيار بدان شهر رسيد قابوس مرده بود .
   ابوعلي سينا ناچار به قريه أي در خوارزم بازگشت . اما پس از اندك مدتي دوباره به گرگان رفت و اين بار ابو عبيد جوزجاني , يكي از با وفاترين شاگردانش به خدمت اوپيوست و در اين سفر بود كه كتاب " المختصرالاوسط" و كتاب "المبدا, و المعاد" و مقداري از كتاب معروف " قانون " و "نجات " را تاليف كرد .

   ابوعلي سينا در حدود سال 405 هجري قمري به ري رفت. فخرالدوله ديلمي را كه بيماربود معالجه كرد ولي مدت زيادي در آن شهرباقي نماند و در اوايل سال بعد به قزوين و از آنجا به همدان رفت و در آن شهر نه سال به سر برد , در اين جا مورد توجه شمس - الدوله ديلمي قرار گرفت ، و در 406 هجري قمري به وزارت رسيد و تا سال 411هجري قمري در اين مقام باقي ماند .

   در سال 412 هجري قمري شمس الدوله در گذشت و پسرش سماالدوله به جاي او نشست . سماالدوله مانند پدر ميخواست كه ابوعلي سينا وزارت را قبول كند ، اما شيخ نپذيرفت . در نتيجه بر اثر معاندان به زندان افتاد و چهار ماه در حبس به سر برد و در اين مدت تعدادي از كتب و رسالات مهم خود را تاليف نمود . شيخ الرئيس بعد از رهايي از حبس باز مدتي در همدان بود و آنگاه ناشناخته با شاگردش ابو عبيد –جوزجاني به اصفهان نزد علا الدوله كاكويه رفت . آن پادشاه او را به گرمي و احترام بسيار پذيرفت . ابوعلي سينا از اين زمان تا آخر عمر در خدمت علا الدوله كاكويه بود، در نخستين جمعه ماه مبارك رمضان بود شيخ الرئيس را روي تخت رواني كه بادو اسب كرند حمل مي شد ، نهاده بودند . رفته رفته غروب افق را مي پوشاند . عصر بود و بانگ موذن مومنان را به نماز دعوت مي كرد.

همچنانكه ابوعلي سينا دست لرزانش را به سمت شاگردش دراز ميكرد سرفه هاي شديدو پي در پي , پيكرش را مي لرزاند و چند قطره خون در كنار لبايش پديدار شد .فقط قدرت يافت اين چند كلمه را ادا كند :
_ فرمانروايي كه طي اين سالها جسم مرا به اين خوبي اداره مي كرد , متاسفانه در وضعي نيست كه به كارش ادامه دهد .گمان كنم كه وقت آن رسيده است كه خيمه ام را بر چينم.

ابو عبيد با چهره خيس از اشك سعي كردچيزي بگويد , ولي كلمه أي از دهانش خارج نشد . نمي فهميد و نمي خواست بفهمد . مگر از ديروز كه حال استادش بهبود يافته بود چه اتفاقي روي داده بود كه او پيش او هر وقت ضعيف و رنجور شده بود .

   هر چه به دردت مي خورد بردار و بقيه اموالم را ميان فقرا تقسيم كن . صندوقچه محتوي سكه هاي طلا را خالي كن و چيزي در آن باقي نگذار .

شيخ الرئيس نفس نفس مي زد و بعد از مدتي مكث ، فرمود :

سعي كن نوشته هايم را جمع آوري كني . آنها را به تو مي سپارم . خداوند هر سرنوشتي را كه استحقاق دارد برايش تعيين مي كند .

ساكت شد . پلكهايش را بر هم گذاشت و در همان حال گفت :

ابو عبيد، دوست من ، اكنون برايم قرآن بخوان . چند آيه از قرآن تلاوت كن .

   آن روز اول ماه رمضان سال 428 هجري قمري بود . شيخ الرئيس ابو علي سينا در حالت بيماري در حاليكه تنها پنجاه و هفت سال از عمرش مي گذشت درهمدان دار فاني را وداع گفت و در همانجا مدفون شد . آرامگاه او اكنون در آن شهر است .

در مشرق زمين فلسفه يوناني هيچگاه مفسري با عمق و دقت ابوعلي سينا نداشته است .ابوعلي سينا فلسفه ارسطو را با آراي مفسران اسكندراني و فلسفه نو افلاطوني تلفيق كردو با نبوغ خاص خود آنها را با نظر يكتا پرستي اسلام آموخت و به اين طريق , در فلسفه مشايي مباحث آورد كه در اصل يوناني آن سابقه نداشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:15  توسط سلیمان | 

حجة الاسلام، ابو حامد، امام محمد غزّالی طوسی، بزرگمردی که در سال 450 هجری قمری در روستای طابران طوس از مادر بزاد، کودکی و جوانیش صرف دانش اندوزی و جهانگردی شد تا آنکه در مرز چهل سالگی در انواع رشته های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت و نامش در سراسر جهان اسلام آن روزگار زبانزد همگان گردید.

غزالی با نوشته های عمیق و پرمغز خود به قالب انواع علوم اسلامی جان تازه ای دمید، و در زمینه تصوف و عرفان، فلسفه و کلام، روان شناسی و اخلاق، نوآوریها کرد. وی از 39 سالگی به بعد برای تصفیه روح و نگارش ارزنده ترین آثار خود مردم گریز شد و تا پایان عمر در گمنامی و گوشه نشینی بسر برد. سرانجام در سال 505 هجری پس از پنجاه و پنج سال زندگی پر ثمر چراغ زندگیش در زادگاهش فرومرد، اما مشعل پرفروغ اندیشه در کنار آثار فراوان و ارزنده ای که از خود باقی گذاشته همچنان فروزان برجای مانده، و این فروزندگی تا کیش مسلمانی برجای باشد و زبانهای تازی و پارسی پایدار، صاحبدلان را در مسائل دینی و اخلاقی و اجتماعی و ادبی روشنگر بسیاری از حقایق خواهد بود.

زندگی نامه غزالی

سال میلاد غزالی (450 ه.ق = 1058 م)

نام کامل وی حجة الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی است. "غزال" (با فتح غین و تشدید ز) بر پیشه وری اطلاق می شده که نخِ پشم می فروخته، پیشه وری که پشم خام تهیه می کرده و پس از حلاجی با دستمزدی اندک به زنان پشم ریس می سپرده تا به نخ تبدیل شود و برای فروش آماده گردد. این پیشه هنوز در مشهد به نامهای حلاج، نداف، نخ فروش رایج است. این معنی را خود امام غزالی در کتاب احیاء علوم الدین یادآور شده است.
پدر غزالی پارسا مردی بوده صوفی مسلک، که در شهر طوس حرفه غزالی یا نخ پشم فروشی داشته است. چون مرگ این صوفی نزدیک میشود، دو فرزند خود – محمد و احمد – را با مختصر اندوخته ای که داشته به دوستی از هم مسلکان خویش می سپرد و به او می گوید: چون بر اثر محرومی از هنر خواندن و نوشتن اندوه فراوان خورده ام آرزودارم که فرزندانم ازین هنر بهره ور گردند.

آغار یتیمی (احتمالاً 457 ه.ق = 1065 م)

پس از یتیم شدن این دو کودک، وصی درستکار تربیت آنان را برعهده می گیرد تا هنگامی که میراث اندک پدرشان تمام میشود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می ماند. آنگاه با اخلاص به آن دو پیشنهاد میکند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصیل در زمره طلاب جیره خوار مدرسه ای از مدارس دینی شهریه بدهِ روزگار خود درآیند؛ و آنان از راه ناچاری پیشنهاد وی را می پذیرند. این سخن ابوحامد محمد غزالی که "برای غیرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذیرفت" می تواند مؤید این حقیقت باشد.

راه یافتن به مدرسه (463 ه.ق = 1070 م)

این تاریخ نیز تقریبی است، یعنی ممکن است یکی دو سال پیش از این، در شمار طلاب جیره خوار مدرسه جای گرفته باشد. زیرا خودش در نامه ای که به پادشاه سلجوقی می نویسد ازین راز چنین پرده برمیگیرد:
«بدان که این داعی پنجاه و سه سال عمر بگذاشت، چهل سال در دریای علوم دین غواصی کرد تا به جایی رسید که سخن وی از اندازه فهم بیشتر اهل روزگار درگذشت».
اگر این گفته غزالی را که "چهل سال در دریای علوم دین غواصی کردم" بپذیریم، تاریخ راه یافتن او به جرگه علمای دین به روزگار سیزده سالگی وی مسلم میشود. یعنی درین هنگام مقدمات کار دانش اندوزی را فراگرفته بوده است.
پس ازآنکه در مدرسه دینی از حداقل نیازمندیهای زندگی برخوردار شد، با خاطر آسوده و امید فراوان، دل به کتاب سپرد و گوش به سخن استاد فرا داد تا هنگامی که برای آموختن علم فقه آمادگی پیدا کرد و توانست در ردیف شاگردان خوب نخستین استادش، احمد بن محمد رادکانی، جای گیرد. نخستین دوره طلبگی غزالی را در طوس – براساس برخی قراین – می توان حدود پنج سال حدس زد؛ یعنی هنگامی که وی از شهر طوس رهسپار جرجان شد تا از محضر دومین استادش، ابوالقاسم اسماعیلی جرجانی، بهره ور شود، احتمالاً نوجوانی هیجده یا نوزده ساله بود.

نخستین سفر (احتمالاً 468 ه.ق = 1075 م)

بی تردید نخستین سفر دانشجویی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است، اما این سفر در چه سالی انجام شده و غزالی در آغاز این سفر چندساله بوده است، در مآخذ موجود روشن نیست. اگر فرض کنیم در هیجده یا نوزده سالگی راهی این سفر شده، و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است، این حدس با حکایتی که امام اسعد میهنه ای از غزالی روایت میکند تا حدی هم آهنگ میشود. امام اسعد می گوید:
از ابوحامد محمد غزالی شنیدم که می گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عیاران راهزن شدیم. عیاران هرچه را که باخود داشتیم گرفتند. من برای پس گرفتن تعلیقه (جزوه، یادداشت درسی) های خود در پی عیاران رفتم و اصرار ورزیدم. سردسته عیاران چون اصرار مرا دید گفت: "برگرد، وگرنه کشته خواهی شد" وی را گفتم:" ترا به آن کسی که از وی امید امینی داری سوگند می دهم که تنها همان انبان تعلیقه را به من باز پس دهید؟ زیرا آنها چیزی نیست که شمارا به کار آید" عیار پرسید که" تعلیقه های تو چیست؟" گفتم: "درآن انبان یادداشتها و دست نوشته هایی است که برای شنیدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواریها برخویشتن هموار کرده ام." سردسته عیاران خنده ای کرد و گفت: "چگونه به دانستن آنها ادعا می کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد دانایی خود را از دست دادی و بی دانش شدی؟" آنگاه به یارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»
غزالی گوید: «این عیّار، ملامتگری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسیدم سه سال به تأمل پرداختم و با خویشتن خلوت کردم تا همه تعلیقه ها را به خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر بار دیگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوخته ي خود بی نصیب نمانم.»

سفر به نیشاپور (473 ه.ق = 1080 م)

از این سخن غزالی که «چون به طوس رسیدم، سه سال به تأمل پرداختم...» می توان نتیجه گرفت که غزالی پس از بیست و سه سالگی از طوس رهسپار نیشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، امام الحرمین ابوالمعالی جوینی، بهره ور شود. غزالی در محضر این استاد نامدار چنان کوشید و درخشید که پس از یکی دو سال در شمار بهترین شاگردان وی جای گرفت، و امام الحرمین چنان شیفته این شاگرد درس خوان و هوشیار گردید که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می بالید.
این دوره از دانش اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقیهان نیشاپور مشهور و انگشت نما شود، بیش از پنج سال نپایید، یعنی چون چراغ زندگی امام الحرمین به سال 478 هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دینی روزگار خود رسیده بود که دیگر نیازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برایش قابل استفاده بوده باشد پیدا نکرد. بنابراین به نگارش و پژوهش پرداخت تا شایسته مسند استادی شود.

آشنایی با خواجه نظام الملک طوسی (478 ه.ق = 1085 م)

دراین سال غزالی به لشکرگاه ملکشاه سلجوقی، که در نزدیکی نیشاپور واقع بود، راه یافت و به خدمت همولایتی سیاستمدار خود خواجه نظام الملک طوسی پیوست. در محضر این وزیر شافعی مذهب و ادب دوست و گوهرشناس، بارها فقیهان و دوانشوران به مناظره پرداخت، و در هر مورد برمخالفانِ عقیده و اندیشه خویش پیروز گشت. دیری نپایید که خواجه نظام الملک با اشتیاق به حمایتش برخواست و در بزرگداشت وی کوشید تا آنجا که اورا «زین الدین» و «شرف الائمه» لقب داد و به استادی نظامیه بغداد برگزید.

آغاز استادی در نظامیه ي بغداد (484 ه.ق = 1091 م)

غزالی در سال چهارصد و هشتاد و چهار از طوس رهسپار بغداد شد، مردم این شهر مقدمش را بگرمی پذیرا شدند. خیلی زود زبانزد خاص و عام گردید. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسیارش داستانها گفتند و کاروانیانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می شدند برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشیاری وی حکایتها روایت میکردند تا آنکه حشمت و شوکتش به پایه ای رسید که حتی در امیران و پادشاهان و وزیران معاصر خود اثر گذاشت.
در سال 478 هجری، غزالی یکی از بزرگانی بود که با عنوان حجةالاسلام و استاد برگزیده نظامیه بغداد، در مراسم نصب المستظهر بالله – بیست و هشتمین خلیفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بیعت کرد. خودش در نامه ای که به سال 504 هجری در پاسخ نظام الدین احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشته ي خویش، چنین می نگارد: «در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»

مردم گریزی (488 ه.ق = 1094 م)

پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسید، و در میان خاص و عام مقامی برتر از همه پیدا کرد، دریافت که از این راه نمی توان به آسایش و آرامش روحی رسید. پس از تردید بسیار سرانجام دنباله روِ صوفیان وارسته ي بی نام و نشان شد. به بهانه زیارت کعبه از بغداد بیرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سالها در حجاز و شام و فلسطین با خویشتنِ خویش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پیدا کند. به تاریخ این گوشه نشینی نیز در پاسخ غزالی به نامه نظام الدین احمد چنین اشارت رفته است:
«چون بر سر تربت خلیل – علیه السلام – رسیدم، در سنه تسع و ثمانین و اربعمائه (489 ه.ق)، و امروز قریب پانزده سال است، سه نذر کردم: یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی قبول نکنم، دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم، سوم آنکه مناظره نکنم. اگر دراین نذر نقض آورم، دل و وقت شوریده گردد...»

بازگشت به میان مردم (499 ه.ق = 1105 م)

ازاین راز هم خودش چنین پرده برگرفته است:
«اتفاق افتاد که در شهور سنه تسع و تسعین و اربع مائه (499 هجری) نویسنده ي این حرفها، غزالی، را تکلیف کردند- پس ازآنکه دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاویه ای را ملازمت کرده- که به نیشاپور باید شد، و به افاضت علم و نشر شریعت مشغول باید گشت که فترت و وهن به کار علم راه یافته است. پس دلهای عزیزان از ارباب قلوب و اهل بصیرت به مساعدت این حرکت برخاست و در خواب و یقظت تنبیهات رفت که این حرکت مبدأ خیرات است و سبب احیای علم و شریعت. پس چون اجابت کرده آمد و کار تدریس را رونق پدید شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند...»

این حسودان که غزالی به آنها اشاره کرده است، روحانیون حنفی مذهب بوده اند که در دستگاه سنجر شوکت و قدرتی یافته بودند. پس برای حفظ مقام و منصب خویش با برخی از فقیهان مالکی مذهب، از مردم طرابلس غرب، همداستان شدند تا بزرگمردی چون غزالی را با تهمت و نیرنگ از میدان بدر کنند، یا برای پیشبرد مقاصد خود از قدرت شافعی مذهبان بکاهند. غزالی در حضور سلطان سنجر که به لشکرگاه اش حاضر گشته بود، چنین دفاع می کند:
«و اما حاجت خاص آن است که من دوازده سال در زاویه ای نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک- رحمة الله علیه- مرا الزام کرد که به نیشاپور باید شد. گفتم: "این روزگار سخن من احتمال نکند که هرکه درین وقت کلمة الحق بگوید در و دیوار به معادات او برخیزد." گفت: "[سنجر] ملکی است عادل، و من به نصرت تو برخیزم." امروز کار به جایی رسیده که سخنهایی می شنوم که اگر در خواب دیدمی گفتمی اضغاث احلام است. اما آنچه به علوم عقلی تعلق دارد، اگر کسی را برآن اعتراض است عجب نیست، که در سخن من غریب و مشکل که فهم هرکس بدان نرسد، بسیار است. لکن من یکی ام، آنچه در شرح هرچه گفته باشم، با هرکه در جهان است درست می کنم و از عهده بیرون می آیم؛ این سهل است. اما آنچه حکایت کرده اند که من در امام ابوحنیفه- رحمة الله علیه- طعن کرده ام، احتمال نتوانم کرد...»

در کنار مردم دیار خود (503 ه.ق = 1109 م)

پس از آنکه وسوسه نامردمان در دل سلطان سنجر اثر گذاشت، این پادشاه کس فرستاد و حجةالاسلام را، که در زادگاه خود طابران طوس به تعلیم و عبادت سرگرم بود به لشکرگاه خویش، تروغ- نزدیک مشهد امروز- فرا خواند. غزالی چون دریافت که در کف شیر نر خونخواره ای قرار گرفته و از رفتن چاره نیست، بهانه آورد و با نامه ای استادانه خشم سلطان سنجر را فرونشانید.
پس از درگذشت شمس الاسلام کیا امام هراسی طبری، فقیه شافعی و استاد نظامیه بغداد که او نیز از شاگردان برگزیده امام الحرمین و همدرس غزالی بوده است، به اشارت خلیفه عباسی و سلطان سنجر، وزیر عراق ضیاء الملک احمد فرزند نظام الملک به وزیر خراسان صدرالدین محمد فرزند فخرالملک نامه ای نوشت که غزالی را با نوازش و دلجویی به بغداد بازگرداند تا شاگردان مدرسه نظامیه از نابسامانی نجات یابند. ولی غزالی وارسته و دست از همه چیز شسته، تسلیم نشد و اعراض کرد.

پیوستن به جاودانگان (505 ه.ق = 1111 م)

مرتضی زبیدی نویسنده بزرگترین شرح بر احیاء علوم الدین پایان زندگی غزالی را، در مقدمه خویش بر شرح احیاء با نقل از گفته های دیگران، نیک نگاشته است که ترجمه بخش اول آن چنین است:
گفته اند که اوقات خود را پیوسته به تلاوت قرآن و همنشینی با صاحبدلان و گزاردن نماز مشغول می داشت تا جمادی الآخر سال پانصد و پنج فرا رسید. احمد غزالی، برادر حجةالاسلام، گفته است: «روز دوشنبه به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت "کفن مرا بیاورید" آوردند. گرفت و بوسید و بر دیده نهاد و گفت: "سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی الـمَلِک" آنگاه پای خویش را در جهت قبله دراز کرد و پیش از برآمدن خورشید راهی بهشت گردید.»

آثار غزالی

غزالی در جهان دانش و دوراندیشی از جمله بزرگترین نام آوران برخوردار از اندیشه انسانی است، متفکرِ وارسته ای است که در میان مردم روزگار به بالاترین پایگاه اندیشه راه یافته است. پس اگر در مورد تعداد آثار مردی پرکار و فراوان اثر چون او، مبالغه شود و حقیقت و افسانه درهم آمیزد، جای شگفتی نخواهد بود.
غزالی همچو ارسطو، از دانشوران بلند آوازه ای است که علاوه بر نوشته های اصلی خودش، با گذشت زمان کتابهای فراوان دیگری به وی نسبت داده اند. کتابهایی که تعدادش شش برابر رقمی است که خودش دوسال پیش از مرگ- در نامه ای که به سنجر نوشته- یاد آورشده است. آمیختن همین آثار فراوان با کتابهای اصلی او، کار پژوهش را بر اهل تحقیق چنان دشوار کرده که برای شناسایی درست از نادرست پژوهشگران را به معیار دقیق- یعنی ترتیب تاریخی آثار غزالی- نیاز افتاده است، معیاری که می تواند تاریخ پیدایش هریک از آثار اصلی غزالی را روشن سازد. شناخت دوران تکامل اندیشه این بزرگ استاد تنها با وجود چنین معیاری امکان پذیر است و بدین وسیله ممکن است از چگونگی تحول بزرگی که در زندگی پرنشیب و فراز او رخ نموده آگاه شد.

ترتیب آثار غزالی

خوشبختانه خاورشناسان در زمینه ترتیب تاریخی آثار غزالی بسیار کار کرده اند. از گُشه و مکدونالد و گلد زیهر که بگذریم، نخستین خاورشناسی که در کتاب خویش زیر عنوان ترتیب تاریخی مؤلفات غزالی سخن گفته است لوئی ماسینیون است که زمان آثار غزالی را در چهار مرحله تنظیم کرده است. پس از وی، اسین پلاسیوس و مونت گمری وات بحث را درباره تشخیص مؤلفات اصیل و مشکوک غزالی آغاز کردند. آنگاه موریس بویژ برای ترتیب تاریخی آثار غزالی به کار جامع تری می پردازد و در تکمیل کار خاورشناسان پیش از خود راه بهتری در پیش میگیرد ولی پیش ازآنکه حاصل کارش منتشر شود به کام مرگ فرو می رود. خوشبختانه کار نیمه تمام این دانشمند را استاد لبنانی دکتر میشل آلارد تکمیل نموده و در سال 1959 منتشر کرده است.
سرانجام دانشمند مصری دکتر عبدالرحمن بدوی از مجموع پژوهشهای خاورشناسان یاری میگیرد و به نگارش کتاب نفیس خود مؤلفات الغزالی می پردازد. این کتاب به مناسبت جشنواره ي هزارمین سال میلاد ابوحامد امام محمد غزالی در تابستان سال 1960 میلادی منتشر شده است. در این کتاب از 457 کتاب اصل و منسوب و مشکوک یاد شده که مؤلف، هفتاد و دو تای آنها را بی تردید از آنِ غزالی دانسته و در صحت بقیه تردید نموده است:
- از شماره 73 تا 95 نام کتابهایی است که مشکوک است از غزالی بوده باشد.
- از شماره 96 تا 127 نام کتابهایی است که به احتمال زیاد از غزالی نیست.
- از شماره 128 تا 224 نام فصلی یا بابی از کتابهای غزالی است که ناروا به جای کتابی مستقل به نام وی ثبت شده است.
- از شماره 225 تا 273 نام تلخیص کتابی از کتابهای غزالی است یا نام کتابهای ردّی و انتقادی است که دیگران بر آثار غزالی نوشته اند و بخطا به نام وی ثبت شده است. مانند تلخیص احیاء علوم الدین که ابن الجوزی آن را تلخیص و تدوین کرده است.
- از شماره 274 تا 379 نام کتابهایی است که به عنوان شرح و ستایش درباره آثار غزالی تألیف و تدوین شده و مؤلف آنها نامعلوم است، مانند کتاب الانتصار لماوقع فی الاحیاء من الاسرار.
- از شماره 381 تا پایان کتاب نام نسخه های خطی موجود از آثار غزالی و منسوب به اوست که در کتابخانه های جهان موجود است.


ترتیب تاریخی آثار امام محمد غزالی در پنج مرحله


الف- آثار سالهای دانش آموزی غزالی، از سال 465 تا 478 هجری:

1. التعلیقة فی فروع المذهب
2. المنخول فی الاصول

ب- آثار نخستین دوران درس و بحث:

3. البسیط فی الفروع
4. الوسیط
5. الوجیز
6. خلاصة المختصر و نقاوة المعتصر
7. الـمُنـتَحَل فی علم الجدل
8. مآخد الخلاف
9. لباب النظر
10. تحصیل المآخذ فی علم الخلاف
11. المبادی و الغایات
12. شفاء الغلیل فی القیاس و التعلیل
13. فتاوی الغزالی
14. فتوی (فی شأن یزید)
15. غایة الغور فی درایة الدور
16. مقاصد الفلاسفه
17. تهافت الفلاسفه
18. معیار العلم فی فن المنطق
19. معیار العقول
20. محک النظر فی المنطق
21. میران العمل
22. المستظهری فی الرد علی الباطنیة
23. حجة الحق
24. قواصم الباطبیه
25. الاقتصاد فی الاعتقاد
26. الرسالة القدسیه فی قواعد العقلیه
27. المعارف العقلیة و لباب الحکمة الالهیه

ج- آثار دوران خلوت نشینی و مردم گریزی:

28. احیاء علوم الدین
29. کتاب فی مسئلة کل مجتهد مصیب
30. جواب الغزالی عن دعوة مؤید الملک له
31. جواب مفصل الخلاف
32. جواب المسائل الاربع التی سألها الباطنیه بهمدان من ابی حامد الغزالی
33. المقصد الاسنی فی شرح اسماء الحسنی
34. رسالة فی رجوع اسماءالله الی ذات واحدة علی رأی المعتزله و الفلاسفه
35. بدایة الهدایة
36. کتاب الوجیز فی الفقه
37. جواهر القرآن
38.کتاب الاربعین فی اصول الدین
39. کتاب المضنون به علی غیر اهله
40. المضنون به علی اهله
41. کتاب الدرج المرقوم بالجداول
42. القسطاس المستقیم
43. فیصل التفرقه بین الاسلام و الزندقه
44. القانون الکلی فی التأویل
45. کیمیای سعادت (فارسی)
46. ایها الولد
47. اسرار معاملات الدین
48. زاد آخرت (فارسی)
49. رسالة الی ابی الفتح احمد بن سلامة
50. الرسالة اللدنیّه
51. رسالة الی بعض اهل عصره
52. مشکات الأنوار
53. تفسیر یاقوت التأویل
54. الکشف و التبیین
55. تلبیس ابلیس

د-بازگشت به سوی مردم و دومین دوران درس:

56. المنقذ من الضلال
57. کتب فی السحر و الخواص الکیمیا
58. غور الدور فی المسئلة السریجیة
59. تهذیب الاصول
60. کتاب حقیقة القولین
61. کتاب اساس القیاس
62. کتاب حقیقة القرآن
63. المستصفی من علم الصول
64. الاملاء علی مشکل «الحیاء»

هـ آخرین سالهای زندگی، 503 تا 505 هجری:

65. الاستدراج
66. الدرة الفاخرة فی کشف علوم الآخرة
67. سرالعالمین و کشف ما فی الدارین
68. نصیحة الملوک (فارسی)
69. جواب مسائل سئل عنها فی نصوص اشکلت علی المسائل
70. رسالة الاقطاب
71. منهاج العابدین
72. الجام العوام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:6  توسط سلیمان | 
بیتاب ، عبدالحق ، شاعر، ادیب و صوفی افغانی . استاد ادب دری و ملک الشعرای عصر خود بود. در 1265 ش / 1306 در کابل زاده شد و همانجا پرورش یافت (خسته ، ص 71، 73؛ حنیف بلخی ، ص 168). پدرش ، عبدالاحد عطار، و عموهایش که پس از درگذشت پدر (در هشت سالگی بیتاب ) تربیت او را بر عهده گرفتند، همه از عالمان و ادیبان کابل بودند. بیتاب ، فنون ادب و بلاغت و عربی ، علوم عقلی اسلامی و هیئت را، ابتدا در خانواده و سپس نزد استادان شهر کابل فراگرفت (خسته ، ص 71؛ مولایی ، ص 1175؛ ژوبل ، ص 59). او در شعر و شاعری ، خود را شاگرد قاری عبداللّه می دانست و از اثر تربیت او در تهذیب ذوق ادبی و شاعری خود، با افتخار بسیار، یاد می کرد (خسته ، ص 73). از سی سالگی امر تدریس ادب فارسی دری را در مدارس کابل برعهده گرفت (همان ، ص 71) و سپس به تدریس دروس فنون ادبی ، بدیع ، عروض و قافیه ، معانی و بیان ، دستور زبان و اصول عرفان و تصوف در دانشکدة ادبیات دانشگاه کابل پرداخت . بسیاری از شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان ، چه از طریق دانشکدة ادبیات چه از طریق حضور در جلسه های درس در خانة او، از شاگردان بیتاب به شمار می روند (ژوبل ؛ حنیف بلخی ، همانجاها؛ خسته ، ص 72).

در طریقت ، مرید و شاگرد شاه محمد غوث لودین ، از مشایخ نقشبندیة مجددّیة هرات ، بود (خسته ، ص 73؛ ژوبل ، همانجا). او پارسا و ساده می زیست و دیوان اشعارش مشتمل بر غزل و قصیده است ، اما قالب محبوب او غزل بوده ، و شیوه اش در غزل شیوه ای میان سبک خراسانی و هندی است . از شعرای سبک هندی به کلیم همدانی ، سلیم تهرانی و بویژه عبدالقادر بیدل توجه داشت . در عین روانی و سادگی بیان ، صنایع لفظی و معنوی را نیز، با کمال مهارت ، در شعر به کار می برد (ژوبل ؛ مولایی ، همانجاها). وی پس از قاری عبداللّه ، در 1331 ش ، به پیشنهاد وزارت معارف ، لقب ملک الشعرایی یافت . زبان شعری او، بویژه در غزل ، ساده و روان و نزدیک به زبان گفتار مردم کابل است (خسته ، ص 71، 73؛ مولایی ، همانجا). غزلیات بیتاب را بالغ بر سه هزار بیت دانسته اند؛ و این شمار، با توجه به عمر دراز بیتاب و اشتغال او به شعر و شاعری ، نشان می دهد که به کثرت شعر علاقه مند نبوده و آوردن مضامین تازه برایش اهمیت بیشتری داشته است (خسته ، ص 73).

بیتاب در 20 اسفند 1347 در هشتاد و دو سالگی درگذشت (حنیف بلخی ، ص 169؛ مولایی ، همانجا).

تألیفات بیتاب ازینقرار است : علم بدیع (کابل 1330 ش )؛ مفتاح الغموض فی علم قافیه و عروض (کابل 1330 ش )؛ علم معانی (کابل 1332 ش ، 1347 ش )؛ گفتار روان در علم بیان (کابل 1332 ش ، 1346 ش )؛ دیوان بیتاب (کابل 1330 ش )؛ دربارة دستور زبان (کابل ، بی تا). همچنین ، بیتاب به مدت پنج سال در ترجمه ، تصحیح و چاپ تفسیر قرآن مجید، تألیف شیخ الهند، مشارکت و نظارت داشت .

بیتاب بیش از ده اثر را نیز ترجمه کرده که برخی از آنها به چاپ رسیده است : مبادی علم منطق از طه حسین (کابل 1335 ش )؛ علم منطق ، از تألیفات خیرالدین مصری (کابل 1335 ش )؛ انشاء مقالات ، از محمود عابدین ، مصطفی السقا و علی السباعی (کابل 1335 ش )؛ ایساغوجی (کابل 1335 ش )؛ ترجمان الشافیه فی صرف (کابل ، بی تا؛ رجوع کنید به نایل ، ص 33ـ53؛ مایل هروی ، ص 6ـ7، 27، 44، 47، 54، 58، 60؛ خسته ، ص 71ـ 79؛ برای عناوین ترجمه های چاپ نشدة بیتاب رجوع کنید به خسته ، ص 72).

منابع : محمدحنیف حنیف بلخی ، پرطاووس ، یا، شعر فارسی در آریانا ، کابل 1364 ش ؛ خال محمد خسته ، معاصرین سخنور ، ] بی جا، بی تا. [ ؛ محمدحیدر ژوبل ، نگاهی به ادبیات معاصر در افغانستان ، کابل 1337ش ؛ غلامرضا مایل هروی ، فهرست کتب مطبوع افغانستان ، کابل 1344 ش ؛ محمدسرور مولایی ، «درگذشت دو چهرة ادب پارسی »، سخن ، دورة 18، ش 11ـ12 (فروردین 1348)؛ حسین نایل ، فهرست کتب چاپی دری افغانستان ، کابل : انجمن تاریخ افغانستان ، 1356 ش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:4  توسط سلیمان | 

زندگينامه

شمس‌الدين محمد ملقب به خواجه حافظ شيرازي و مشهور به لسان‌الغيب از مشهورترين شعراي تاريخ ايران و از تابناك ترين ستارگان آسمان علم و ادب ايران زمين است كه تا نام ايران زنده و پابرجاست نام وي نيز جاودانه خواهد بود. با وجود شهرت والاي اين شاعر گرانمايه در خصوص دوران زندگي حافظ به‌ويژه زمان تولد او اطلاعات دقيقي در دست نيست، ولي به حكم شواهد و قرائن ظاهراً شيخ در حدود سال 726-727 ه.ق در شهر شيراز كه به آن صميمانه عشق مي ورزيده به دنيا آمده است. اطلاعات چنداني از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نيست. ظاهراً پدرش بهاءالدين نام داشته و در دوره سلطنت اتابكان سلغري فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده است. مادر شمس الدين زني كازروني بوده است و خانه ايشان در دروازه كازرون شيراز واقع بود. شمس الدين در دوران كودكي يتيم مي شود و براي امرار معاش يك چندي در نانوايي به خميرگيري مي پردازد. با تمام مشكلات به‌دليل علاقه وافري كه به علم آموزي داشت به مكتب روي آورد و پس از سپري نمودن علوم و معلومات معمول زمان خويش به محضر علما و فضلاي زادگاهش شتافت. بيست سال بيشتر نداشت كه به يكي از مشاهير علم و ادب ديار خود بدل گشت. وي از جمله شاعراني است كه در ايام حيات خود شهرت يافت. حافظ علاوه بر اندوخته هاي علمي و ادبي خود قرآن را به 14 روايت از حفظ داشت و با صداي خوش مي خواند. از اين رو تخلص حافظ را براي خويش برگزيد. نخستين جامع ديوان حافظ محمد گلندام است و بنابر تصريح اين دوست و هم‌درس خواجه، حافظ به جمع آوري غزل‌هاي خويش رغبتي نشان نمي داد. از اين رو بعد از وفات او محمد گلندام غزل‌هاي وي را براساس حروف الفبا دسته‌بندي و جمع آوري كرد. حافظ به سال 729 ه. ق در شيراز وفات يافت. آرامگاه حافظ در باغ زيبايي در شيراز واقع شده است كه به حافظيه معروف است و قبله اهل دل گشته.

دوره‌‌‌اي كه حافظ در آن مي زيست و تأثير آن بر شعرش

حافظ هنرمندي هدفمند بود، پس از تاريخ زمانه اش جدا نيست. دوره زندگي اين شاعر در عصر فترت دوره ايلخاني و تيمور است، يعني كشمكش و آشوب بزرگ مغول و تيمور. شيراز در اين دوران كانون هنر ايران بود و به سبب هوشياري يكي از اتابكان فارس، با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول در امان ماند و پناهگاه هنرمندان و انديشمندان شد. با وجود اين عصر حافظ، دوران سقوط ارزش‌هاست. عصر جنگ‌هاي داخلي و تزويرهاي خانگي. او هرگز شعر خود را دستمايه ارتزاق قرار نداد، حتي زماني‌كه مورد توجه حاكمان و فرمانروايان فارس شد و به دربار ابواسحاق اينجو و شاه شجاع مظفري راه يافت.اما دوران حكومت سختگيرانه اميرمبارز الدين محمد كه با تعصب و خشونت همراه بود كام زندگي او را تلخ مي ساخت. شاعر آزرده حال بيشترين غزل‌هاي آبدار خود را در مبارزه با رياكاري‌، عوامفريبي با لحني نيشدار و گزنده، تلويحاً خطاب به همين امير رياكار مظفري سروده و با كنايه و تمسخر او را محتسب خوانده است. لحن حافظ گزند و تلخ و توأم با نيشخند و كنايه آميز است و هم در آن مايه اي از خيرخواهي و اصلاح طلبي ديده مي شود. گويي حافظ پس از سيف فرغاني و ابن يمين با رندي و هوشياري و فرزانگي خويش شيوه مبارزه تازه اي با نابساماني‌ها و بداخلاقي‌هاي جامعه برگزيده است كه به مانند يك سبك شاعري او تازگي دارد. غزل‌هاي پيش از حافظ يا عاشقانه است (سعدي) يا عارفانه (مولانا). حافظ راه ميانه اي از تلفيق و تركيب عشق و عرفان را برگزيد و به شيوه اي نو دست يافت كه هرگز به اين زيبايي و كمال نبوده است. كار زيباي ديگر حافظ تلفيق دو فرهنگ ايران و اسلام است و حافظ بي شك مانند فردوسي در عرصه سخن و فرهنگ ايران پهلواني بي همتاست كه وقتي قرار بوده است بسرايد مضموني بهتر و لازم تر از حماسه انسان عصر خود نيافته و همان را با صداقتي بي مانند در عرصه شعر خويش  به نمايش گذاشته است.

رند در كلام حافظ كيست؟

رند از ساخته هاي اساطيري حافظ است، چون پير مغان ، دير مغان و جام جم. رند از يك سو «انسان كامل» را از عرفان مي گيرد و از سوي ديگر رند به معناي قديمي اش كه شخص لاابالي يك لا قباي آسمان جل و در عين حال آزاده و گردنكش است و در برابر ارزش‌هاي تحميلي و دروغين طغيان مي كند. انگيزه ديگرش ميل به آفريدن شخصيتي است در برابر زاهد كه نقطه مقابل زاهد باشد و در تحليل آخر به صورت خويش يعني حافظ مي پردازد و همه آرزوهاي خود را كه مي خواهد آزاده و بي قيد و وارسته و ملامتي باشد، در شخصيت ملامتي و قلندروار او باز مي آفريند. حافظ از آنجا كه مي خواهد اهل تساهل و توكل، اهل ظرافت و زيبايي‌هاي زندگي، اهل نياز  و شكسته دلي در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد رند را هم با همين صفات مي سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نكته گو و بيزار از زهد و ريا و منكر خودنمايي هاي  دروغين نام و ننگ و صلاح و تقواي مصلحتي و جاه و مقام بي اعتبار دنيوي است و در جامه رند و رندي شخصيتي مي سازد  ضد تكلف و تقشف، ضد ريو و ريا و سراپا اميدوار و پاكباز و عشق انديش و جسورانديش نه زبون انديش، رند كلمه پربار و شگرفي است كه در ساير فرهنگ‌ها و زبان‌هاي قديم و جديد جهان معادل ندارد و تا پيش از حافظ و بلكه در زمان او هم معناي نامطلوب و منفي داشته و متأسفانه با سعي حافظ امروزه نيز در معناي اوليه خود يعني برابر با سفله و اراذل و اوباش به كار مي رود. رند و رندي در حدود هشتاد بار در ديوان حافظ به كار رفته است.

چرا به ديوان حافظ تفأل مي‌زنند

هر هنر راستيني‌، عمق دارد و چند وجهي و پذيراي تعبير و تفسيرهاي چندگانه است. مانند لبخند مجسمه مشهور بودا و لبخند ژوكوند. در قديم به ديوان حافظ «لسان الغيب» لقب داده بودند كه بعدها اين صفت از شعر به شاعر رسيد و به خود او اطلاق گرديد. داستان‌هاي مدون يا نامدون از راست درآمدن و موافق نيت افتادن‌هاي غزل يا بيتي از غزلش به هنگام فال گرفتن هست؟ چرا مولانا يا سعدي يا سلمان غزل‌هايشان در اوج نيست و با آنها فال نگرفته اند؟ حافظ نه داراي كشف و كرامات است و نه حتي مدعي آنها، ولي نفس صادقي داشته است. غيب گو  و غيب دان نبوده ولي به ژرفي و گستردگي زندگي كرده. گوشه هاي پنهان مانده را كه كمتر كسي توانسته زندگي كند زيسته و انديشه كرده و به شعر درآورده. از اين رو شعر او آيينه‌دار طلعت و طبيعت يك قوم است و زندگينامه جمعي ماست. از اين رو عاشق و غريب و اسير و دردمند، مهجور و آرزومند، مشتاق و منتظر و گبر و ترسا،‌مومن و آزادانديش و عارف و عامي و مست و هوشيار همه نقش خويشتن را در آيينه صافي شعر او باز مي يابند.  شعر او تأويل پذير است. باده هاي او را هم به انگوري بودن،‌ مي توان تفسير كرد و هم عرفاني. برخي شعرهاي او عرفاني نيست، مثل «ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد» كه در شأن شاه شجاع است يا غزل «روز هجران و شب فرقت يار آخر شد» عرفاني مي نمايد، ولي مربوط به روي كار آمدن شاه شيخ ابواسحاق است. طنزهاي او را كه سر به مقدساتي چون تسبيح و طيلسان (=ردا، جامه بلند و گشاد) و خرقه و سجاده و نماز و روزه و مسجد و خانقاه و مشايخ شهر و امام شهر مي گذارد و هم مي توان به عقيده‌مندي عميق او به اصل شريعت و طريقت حمل كرد و هم به بي اعتقادي يا سست عقيدگي او و نيز بين عشق زميني و عشق آسماني او فرق خاصي نيست. در اصل شايد بتوان گفت شعر او براي انسان عارف و دانا اوج لذت و ترقي پله هاي معرفت است و براي انسان جاهل و غافل، غرق شدن در گرداب جهل و گمراهي است. پس اگر حافظ از خودش يعني ايمان خودش شك داشت اين همه جرأت نداشت كه با تسبيح و دلق و سجاده و كار و بار معاد و بهشت و نعيم اخروي و مشايخ شهر و منبر و محراب و مسجد سر به سر بگذارد، ولي اگر فقط جرأت داشت و ايمان نداشت باب پسند خاطر مومنان راستين قرار نمي گرفت.

شيوه‌هاي فال حافظ گرفتن

1-  گروهي قبل از تفأل به ديوان حافظ شيرازي وضو مي‌گيرند و بعد از خواندن حمد و سوره و ذكر سه صلوات براي گرفتن فال نيت كرده و ديوان را باز مي كنند.

2-  گروهي نيز قبل از گشودن چنين مي‌گويند:

اي حافظ شيرازي

بر من نظر اندازي

من طالب يك فالم

تو كاشف هر رازي

قسم به شاخه نباتت

قسم به قرآني كه در سينه داري

اين فال مرا بگشا

 

منابع:

1-   تاريخ ادبيات ايران؛ تأليف دكتر ذبيح الله صفا، تلخيص از محمد ترابي، ج دوم، تهران، فردوس 1378

2- ديوان غزليات حافظ، به كوشش خليل خطيب رهبر، تهران، صفيعلي شاه1372

3-حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهي، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1375

4- تاريخ ادبيات فارسي، سال دوم و سوم نظام جديد آموزش متوسطه، مولف محمد جفرياحقي، تهران، شركت افست 1377

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:4  توسط سلیمان | 

خواجه عبدالله انصاري

خواجه عبدالله محمد انصاري از مشايخ بزرگ عرفان در قرن پنجم هجري است. وي در سال 396 هجري متولد شد. نسبتش اگر چه به ابو ايوب انصاري ميرسيد ولي در اثر توجه و علاقه اي که به تصوف ايراني داشت از عارفان سخن سراي فارسي زبان گرديد. و شيوه و لحني در زبان فارسي ايجاد کرد که آميخته از نثر و نظم دلنشين فارسي است، بهمين علت نثر فصيح و نظم مليح او در ادبيات فارسي مختص و ممتاز گرديده است. 

خواجه عبدالله انصاري از بزرگان حديث و از عارفان صاحب نظر و صاحب مکتب قرن پنجم هجري بشمار ميرود.  وي نزد دانشمندان و مشايخ نامي عرفان به ويژه شيخ ابوالحسن خرقاني شاگردي کرده و تا پـايـان عـمـر مـرشـد و مـراد خود (425 هجري) در خرقان کومش در نزديکي بسطام (جزو شهرستان شاهرود حاليه در استان سمنان) به کسب علوم و درک فيض از آن عارف بزرگوار مشغول بوده است، و بعد از آن جانشين شيخ گرديده است.

بطوريکه نوشته اند خواجه عبدالله انصاري حافظه اي شگفت داشته و اقوال و اشعار زيادي را ميدانسته است.  از معاصران معروف او از لحاظ سياسي و اجتماعي آلب ارسلان سلجوقي و خواجه نظام الملک طوسي و از نظر عرفا شيخ ابوسعيد ابوالخير را بايد نام برد.

کتابهايي به فارسي بنام ذادالعارفين، کتاب اسرار، از وي بجاي مانده و رساله هايي بنام: رساله دل و جان، کنزالسالکين، رساله ارادت، قلندر، هفت حصار، محبت نامه، مقولات و الهي نامه از او در دست است. معروفترين گفته هاي خواجه عبدالله انصاري، مناجات اوست که تا زمان او در زبان فارسي بدين سبک ساده و مؤثر و شيرين و دلنشين سابقه نداشته و آن در ضمن رساله هاي ياد شده در بالا و در موردهاي ديگر نقل شده و نمونه اي از نثر مسجع و شيوه اي فارسي قرن پنجم هجري است.

اکنون چند نمونه از کلام خواجه (رساله مقولات) که داراي تأثير و سوز و شور مخصوصي است و پندهاي لطيف معنوي در بر دارد در اينجا نقل ميشود:

بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آرد.

بندهً آن معصيتم که مرا به عذر آرد.

از او خواه که دارد و ميخواهد که از او بخواهي.

از او مخواه که ندارد و ميکاهد اگر بخواهي.

پنج چيز نشانه سختي است، بي شکري در وقت نعمت، بي صبري در وقت محنت، بي رضائي در وقت قسمت، کاهلي در وقت خدمت، و بي حرمتي در وقت صحبت.

حيات ماهي در آب است و حيات بچه از شير.

شريعت را استاد بايد و طريقت را پير، زاهد مزدور به بهشت مينازد و عارف به دوست.

******************

چند جمله از مناجات شيخ(خواجه) عبدالله انصاري:

الهي، عبدالله را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شيطاني، از هواجس جسماني و از غرور ناداني.

الهي، اگر بهشت چون چشم و چراغ است، بي ديدار تو درد و داغ است.

الهي، اگر مرا در دوزخ کني، دعوي دار نيستم، و اگر در بهشت کني، بي جمال تو خريدار نيستم.

ديدار خواجه عبدالله انصاري با شيخ ابوالحسن خرقاني

داستان ديدار خواجه عبدالله انصاري "پير هرات" با خرقاني هم از آغاز با نوعي جذبه و شوق همراه بوده است. خواجه عبدالله انصاري در سال 424 هجري براي بار دوم به عزم سفر حج از هرات بيرون رفت. از قضا اين سال نيز قافله را بار نبود. پير هرات در بازگشت از ري بسوي خراسان به ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رسيد. تأثير ديدار شيخ خرقان در خواجه عبدالله به اندازه اي بود که وقتي دوباره به نيشابور و به خانقاه ابن باکويه رسيد، ابن باکويه(باباکوهي شيرازي) از شيخ ابوالفرج که از دوستان عبدالله بود؛ خواست تا آنچه را که وي به هنگام عزيمت عبدالله از نيشابور به سوي ري، با آنان گفته بود، در حضور او باز گويد.  شيخ ابوالفرج سخنان ابن باکويه را که در حقيقت منع عبدالله از سفر و سياحت، و نشستن و از "او" با ديگران گفتن بود، تکرار کرد.  خواجه عبدالله در جواب سخن او با توجه به آنکه قصد اصلي او سفر زيارت قبله بود، گفت: "ليکن خرقاني را مي بايست ديد، يعني سفر من براي آن بود".

خرقاني چنانکه از گفتار پير هرات در طبقات و منابع ديگر بر مي آيد، شخصي آمي بود که "الحمد" را "الهمد" ميخواند. اين شيخ آمي که شيخ ابوالعباس قصاب آملي درباره وي گفته بود " اين بازارک ما با خرقاني افتد".  چه داشت که شيخ الاسلام را يکباره دگرگون کرد تا آنجا که خود را خرقاني و خرقاني را خود يافت.  اطلاعات مقامات و نفحات درباره خرقاني و پير هرات نيز همان مجموع اطلاعاتي است که در طبقات الصوفيه آمده است. جز يکي دو مورد که در واقع مکمل آن اطلاعات است. 

نخست آنکه خرقاني در ميان سخن از عبدالله خواست تا با وي مناظره کند؛ و ديگر اينکه خود را جاهل(عامي) و عبدالله را عالم خواند.  شيخ الاسلام جوان در برابر اين پير که هر چه در دل جوان ميگذشت آنرا جواب ميگفت، چه مناظره اي ميتوانست بکند؟  خواجه عبدالله ميگويد با وي گفتم: اي شيخ سؤالي دارم. گفت بپرس(اي من ماشو که تو) از وي پنج سؤال کردم؛ سه به زبان و دو به دل، همه را جواب گفت. و در تمام اين احوال دستهاي عبدالله را در ميان دو دست خويش گرفته بود.  اين تعـظيم و کرامت که با عبدالله ميرفت، مريدان خرقاني را به شگفتي وا ميداشت، زيرا تا آن وقت نديده بودند که پير کسي را چنان تعظيم کند و ينکو دارد. عبدالله جواب مريدان را با جمله کوتاه "زيرا که مرا به وي فرستادند" داد.

خواجه عبدالله تا اين سال که بديدار خرقاني رسيد، پيران فراوان ديده بود و سخنان فراوان شنيده بود، ولي در يک ساعت که با خرقاني بود، (از نماز پيشين تا نماز ديگر) آن همه سخنان که شنيده بود و آن همه پيران که ديده بود، همه او را تمام شد.  آيا اين ديدار و آن تأکيد بر جهل و علم خود گوياي واقعيتي ديگر (اشراق) و گشودن دريچه اي به جهاني ديگر، جهان علم حقيقي، براي شيخ الاسلام جوان نبود؟ اين سخن پير هرات که گفت: "مشايخ من در حديث و علم شرع بسيارند، اما پير من در اين کار يعني در تصوف و حقيقت شيخ ابوالحسن خرقاني است" به گونه اي ديگر همين معني را تأييد ميکند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:3  توسط سلیمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درباره این وبلاک باید یاد آور شوم که در این وبلاک زیاد تر روی مسایل فرهنگی و ادبی غور نموده ایم و میخواهیم برای خوانندگان عزیز و گرامی خود در باره شعرا زبان دری و فارسی معلومات دهیم تا توانسته باشیم برای فرهنگ دوستان ادبیات فارسی و دری معلومات کوچکی را ارایه کنیم.

پیوندهای روزانه
12345
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1389
بهمن 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM